ملاکت
قسمت دوم
ملاکت
تقدیم به عزیزانم لیلی گلزار و هوشنگ رئوف.
زمستان آن سال خیال رفتن نداشت . چنان جای پایش را قرص کرده بود که احساس می کردیم تا ابد هیچوقت بهاری و تابستانی از راه نخواهد رسید!
یک روز صبح زود از خانه که بیرون زدیم یکی از اهالی روستا با یک تفنگ ساچمه زنی در دست فریاد می زد «به دست گرفتمش نه به تفنگ- به دست گرفتمش نه به تفنگ» او در دستش یک کبک بود !
بیشتر پرندگان در آن سال یا از شدت سرما یخ زدند یا آخرین رمق خود را به روستاهای مجاور کوهستان رساندند. مردم اول گرفتند و سر بریدند و بعد که هجوم زیاد شد شاهپرهای بالهایشان را کندند که قادر به پرواز نباشند و سرانجام درب خانه ها را گشودند تا داخل شدند .
ما هشت مهمان داشتیم . بخاری اتاق وسط اتاق بود . لوله بخاری ابتدا عمودی بالا می رفت و با یک زاویه نود درجه در دیوار عقب خانه در سوراخ دودکش گم می شد . کبکها مدام از دست گربه روی لوله ی بخاری می نشستند و تا غروب به گربه غر می زدند . ابتدا گربه را می بستیم و در گوشه ای برایشان گندم می پاشیدیم و آب می گذاشتیم . مهمانان می آمدند بغبغو می کردند و دانه می خوردند. سیر که می شدند بر مقر خود می نشستند .
تنها وسیله گرمازای آن زمان بخاری هیزمی بود . مرحوم پدرم تعریف می کرد ، می گفت «قدیمها تمام این دشت هُرو جنگل بود . درختان گلابی وحشی (مرو) زالزالک(گیرچ) زبانگشک بلوط و ......» از آن همه جنگل امروزه بعضی تک درختان در گوشه هایی مانده است .
قبل از اسکان عشایر کوهستان بلومو و برف درازه یکی از انبوهترین جنگلهای لرستان را داشتند . مردم تلاش می کردند که تا اوایل شهریور تمام امور کشاورزی را به اتمام برسانند و تقریبا از اوایل شهریور شروع به جمع آوری هیزم برای زمستان می کردند . ابتدا تمام جنگل کوهستان را نابود کردند و بعد که دیگر درختی برای بریدن نماند با کلنگ و تیشه به جان ریشه ها افتادند و تا اعماق زمین پیش رفتند و همان ریشه هایی که اگر فرصت می یافتند دوباره چغر می کشیدند(جوانه زدن) را از دل زمین بیرون کشیدند . از آن کوهستان سرسبز و پوشیده از جنگل امروز جزمشتی خاک سیاه و سنگ چیزی نمانده است . کوهستان هم به سان همان رودخانه حالا فقط : قیره قلاء میا لیله گرگ . اما این روزها بچه هایی که اهل کوهنوردی هستند حامل خبرهای خوشی برایم بودند و اینکه بعضی از ریشه هایی که در جا جای کوهستان از دسترس کلنک و تیشه دور مانده اند دوباره جوانه زده اند .چغر کشیده اند و این خبر چقدر مرا خوشحال کرد . !
بخاریها را معمولادر طول روز که هوا گرمتر می شد روشن نمی کردند بلکه غروبها روشن می کردند اما شدت سرمای آن زمستان به حدی بود که تمام وقت روشن بودند و به همین علت بود که بسیاری سوخت کم آوردند . راست گفته اند که احتیاج آدم را دانا می کند نه تنها دانا بلکه مخترع هم می کند . آنهایی که هیزم کم آوردند دور آبادی می گشتند و کفشهای لاستیکی را که قبلا رها شده بودند پیدا می کردند و در بخاری می انداختند هر لنگه کفش یکی دو ساعت حرارت تولید می کرد یا به عبارتی مرگ خانواده ای را دوساعت عقب می انداخت . یاد دارم پیرمردی با یک الاغ و دوحلب که در خرکچوب گذاشته بود رفته بود شهر یا از تجره نفت بیاورد . ( خرکچوت آلتی بود شبیه خورجین ولی از چوب آنرا می ساختند) در راه برگشت در گردنه ی نمکلان ابتدا الاغش از سرما خشک شده بود مرد سعی کرده بود هر طور شده یکی از حلبهای پر را به خانه برساند پنجاه متر بیشتر دوام نیاورده بود حلب روی دوشش خشک شده بود گویا دستانش به حلب چسبیده بودند و در همان حالت فوت شده بود . آن سال بسیاری از کسانی که هیزم تمام کردند به کوهستان می رفتند برای یافتن یک ریشه ی درخت چون پوشش مناسب نداشتد ابتدا ادرارشان در مجرای ادرار یخ می زد و بعد مثانه یخ میزد با مشقت زیاد به حالت عادی بر می گشتند یا اینکه تلف می شدند .
سرانجام آخرهای فروردین کم کم زمین چهره ی محبت و نورانی خویش را آشکار کرد بر تمام سطح دشت فرش زمردین گستراند فراش باد صبا بوی گل و بلبل سنبل آورد . کبکهایی که زنده ماندند در همین کوهپایه ها نغمه ی زندگی سر دادند انگار با مردم ده آشتی کرده بودند .
سرانجام سال تحصیلی در زیر سایه ی دو موجود نحس به پایان رسید یکی زمستان و دیگری ریاست رئیس جمهور . رئیس جمهوری که در آن زمستان سخت زندگی و تحصیل را به کام همه زهر کرد . هر روز جنگ و دعوا و لشکر کشی و هر روز قهر می کرد وهر روز کدخدایان و خوانین می آمد می نشستند ساعتها التماس می کردند تا رئیس را راضی کنند و به مدرسه بفرستند . آن زمان هر بچه ای که زمخت و شیطان و شرور و پر حرف بود و مدام در مورد هر چیزی سؤال می کرد به او سخت امید می بستند و او را روشن کننده ی اجاق ایل می دانستند. اما بچه ای که مظلوم و ساکت و مدام در تفکر بود و بر روی یک موضوع ساده ساعتها تمرکز می کرد او را اجاق کور و بیلو و کم هوش می دانستند . این بود که بین دو برادر من رئیس جمهور را به مدرسه فرستاده بودند و آن یکی را نه . رئیس جمهور بعد از شش سال تحصیل اکنون اسم خود را بلد نیست بنویسد اما اجاق کور بدون معلم و فقط با نگاه به کتابهای درسی ما اکنون شعر می سراید .
با پایان یافتن سال تحصیلی بچه های هر روستا با فرمانده ی خود از کله ی سحر گاوها و خران را هی می کردند و به سر تپه ی ملاقربانی که تقریبا مشرف به تمام روستاها و وسط روستاها بود می بردند . ابتدا الاغ سواری و مسابقه با الاغ (جفدو) در دستور کار بود و بعد بازی قوکلو شروع می شد . این بازی اگر کس و کار و صاحب داشت می بایستی امروزه یکی از هیجان انگیزترین بازیهای المپیک باشد .دو دسته به رقابت می پرداختند معمولا افرادی قوی جسور و پر تحرک انتخاب می شدند . یک دسته بر روی زمین دایره ای میدان می نشستند و دسته ی دوم می بایستتی بدون اینکه ضربه بخورند کلاه از سر حریف بربایند ( ضربه را معمولا به زیر زانوی حریف با ساق پا یا همان قو می زدند . تیمی که کلاه را می ربود می بایستی با سرعت تمام بدوند و کلاه را بر دالگه بنشاند . دالگه معمولا سنگی یا بوته ای را در فاصله ی پانصد و گاه تا هزار متری انتخاب می کردند دو گروه گاه زمان طولانی در این فاصله ی میدان تا دالگه از سروکول هم بالا می رفتند و کشتی می گرفتند تا سرانجام یا کلاه را پس بگیرند و خاکی کنند یا تیم حریف کلاه را به دالگه بکوبد .
تمام این بازیها و سرگرمیها در ییلاق برای من حکم جهنم را داشت . دوپا را در یک کفش کرده بودم که باید حتما به گرمسیر بروم . هر چه گفتند در این فصل همه دارند از گرمسیر به ییلاق می آیند تو می خواهی به گرمسیر بروی . این حرفها برایم حکم زهر داشت . شب و روز گریه می کردم و روزی که چند نفر راهی گرمسیر بودند با سر و پوز نشسته خود را به آنها رساندم اما دوباره مرا به خانه بر گرداندند آنقدر توی سر و کله ی خودم کوبیدم که سر انجام تن به رضا دادند .
در شمشیر آباد به کاروانسرای مرحوم کاظم خان رحمانی رفتیم. خداوند رحمتش کند نگاهی به من انداخت گفت این پسر کی هست و بعد گفت پدرت یگ گونی وسیله خریده و جا گذاشته است حتما برای تو هم لباس خریده است و من را با پسرش فرستاد در یکی از انبارها. گونی را پیدا کردیم . یک پیراهن و یک شلوار و یک کفش لاستیکی پیدا کردم .خواستم همانجا بپوشم پسر رحمانی گفت با این سر و وضع کثیف مثل اینکه از جنگ خرس بر گشته ای نپوش و رفتیم داخل حیاط شیر آب راباز کرد سر و صورت و بیشتر جاهای بدنم را گربه شور کردم . چهار سال بعد که برای تحصیل به خرم آباد برگشتم دوباره پسر رحمانی را دیدم هنوز مرا به یاد داشت با هم دوست شدیم یادش به خیر هرجایی که هست . یک شب در خرم آباد ماندیم فردا با یک ماشین پیکاب به سوی گرمسیر حرکت کردیم . در جلوگیر پیاده شدیم چشمم به کبیر کوه افتاد از رودخانه ی تلخاب گذشتیم آب تا روی سینه می آمد . به کنار سیمره رسیدیم با کلک از سیمره گذشتیم . به محض پیاده شدن یکی از همراهان گفت : بچه ی زرنگی هستی تا هوا تاریک نشده است برو که زودتر به خانه برسی . از خدا می خواستم که این حرف را بشنوم کفشهای نو در دستم بود فرار را بر قرار ترجیح دادم از سیمره تا خانه حدود ده کیلومتر است . تقریبا پنج کیلومتر بیابان هموار است . بعد از بیابان به آبادی ماژین رسیدم و بعد از نیم ساعت طی طریق به ابتدای تنگ ماژین رسیدم . وسطهای دشت خورشید تقریبا به لبه ی کوه رسید وقتی به آبادی رسیدم هوا گرگ و میش بود بعد از آبادی با آخرین سرعت خود را به ابتدای تنگه رساندم . یاد آن همه تعریفهای جور باجور افتادم آن همه ملاکتهای رنگارنگ که قبلا دیده بودند . پیر زنهای کرکیت دندان ، شالهای آویزان ،قاطرهایی که حرف می زدند، و آدمهای سر گژگژو و ..... در این ساعت هوای تنگه به طور کلی تاریک می شود . آن زمان تنگه پوشیده از بیشه و جنگل بود . درختان نی و خرزهره کف تنگه را پوشانده بودند . راه باریکی از میان بیشه می گذشت برای گذشتن از تنگه باید دو بار به آب می زدیم یک بار تقریبا ابتدای تنگه و یک بار تقریبا انتهای تنگه .
با ترس و لرز خود را به گدار اول رساندم . تا خواستم کفشهایم را در بیارم از آنسوی رودخانه کسی گفت :حوش و دوباره حوش . نیمه جان نشستم دوباره خیلی یواش گفت حوش . اشکهایم سرازیر شد مدتی در همان حالت نشستم وقتی هیچ خبری از حوش نبود آرام بلند شدم همه چیز در حال حرکت بود هر لحظه فکر می کردم همین الان یکی دست می گذارد روی شانه ام . با سرعت از رودخانه گذشتم . کفشهایم را پوشیدم . با ترس و لرز و گریه جلو رفتم نه اینکه بلند گریه کنم که ملاکت بشنوند . تقریبا از وسطهای تنگه گذشتم که دوباره گفت حوش .نیمه جان کنار یک سنگ خود را محکم به سنگ چسباندم . سکوت همه جا را فرا گرفته بود فقط صدای ملایم نسیم بر سنبله های نیستان به گوش می رسید . کمی که طپش قلبم آرامتر شد حرکت کردم . به محض رسیدن به کنار گدار دوم دوباره گفت حوش . چشمانم سیاهی رفت نای راه رفتن نداشتم همانجا نشستم آنقدر نشستم که دیگر هیچ خبری از حوش نبود . بعد از گدار یک سربالایی بود و چند دره ی کوچک اگر از آنها می گذشتم بعد از ده دقیقه به اولین خانه در پشت تنگ می رسیدم . خیلی ایستادم هیچ خبری نشد کفشها در آوردم به آب زدم پاهایم را خشک کردم و این بار کفش نوهایم را پوشیدم چون کفش کنه هایم خیس شده بودند . سربالایی و دره ها را با سرعت گذشتم و ادامه دادم تا در روبروی تک خانه ی اول رسیدم چندین بار خواستم پسرش را که همکلاسم بود صدا بزنم ولی صدا یم از گلویم جدا نمی شد فاصله هم زیاد بود صدای رودخانه هم مانع رسیدن صدایم می شد . با خود گفتم من که از تنگه و از سختی گذشته ام ادامه می دهم هر چه باداباد . دو گدار دیگر بین راه بود اولی را به سلامت و بدون هر گونه حوشی گذراندم . گدار دوم چسبیده به آبادی بود با رسیدن به نزدیکی گدار دوم دوباره گفت حوش . نمی دانم چرا ولی این بار دیگر ننشستم و با خود گفتم : مردک ، مرده شورت ببره این جا دیگر نزدیک آبادی هست . اگر این حوش می خواست تورا بخورد همان ابتدای تنگه می خورد . جلوتر رفتم گفت حوش و باز جلوتر ، حوش حوش . غمغرا یی هم شنیدم . داشتند حرف می زدند خرها را به آب زدند صداها را یکی یکی شناختم . تا آنها به آب زدند من پایینتر دست و صورتم را خوب شستم تمام آثار اشکهایم را خوب شستم و آثار جرم و خریت را از بین بردم . از آب گذشتم . دور و نزدیک قافله از پشت سرشان با صدای بلند شجاعانه گفتم : سلام . همه وحشت کردند ترسیدند گفتند بسم الله بسم الله دیدم این بار من شدم ملاکت آنها ترسیدند از میان جمع مکنزی خدا رحمتش کند صدایم را شناخت مکنزی هم اسم انگلیسی بود . گفت : جهو جهونی ؟ محکم گفتم بلی . گفت کجا بوده ای از کجا آمده ای گفتم از شهر از خرم م م آ آ آ آ بادددد
خدا حافظ عزیزان ببخشید که وقتتان را ضایع کردم ممنونم