و كركس شاه آدمخواران در لانه مى خزد.
<. وكركس شاه آدمخواران در لانه مى خزد.>
موجود عجيبى است اين كركس. به محض اينكه جانورى سر بر بالين بستر مرگ مى گذارد و نزديك به موت مى شود لاشخورها در لانه ى خويش خواب مى بينند كه در چند كيلومترى در چه نقطه اى از زمين جانورى در حال مرگ است. رويا را با واقعيت در مى آميزند وبه سوى آسمان به پرواز در مى آيند. در دايره اى به شعاع دويست متر مى چرخند و رديابى مى كنند و به سوى هدف دايره وار پيش مى روند .و با شامه ى عجيبى كه دارند محل جسد را از ارتفاع بالا كشف مى كنند . هرچه به سوى محل افتادن جانور پيش مى روند دايره ها تنگتر شده و كم كم تمام لاشخورها دريك دايره حول يك مركز كه نقطه ى فرود بر بالين جسد است به دوران در مى آيند. و منتظر آخرين نفس. ! هيچ مردارى نمى تواند از اين حس عجيب مردارخواران در امان باشد. دقيقا لحظه اى كه جانور آخرين نفسش را مى كشد لاشخورها از آسمان فرود مى آيند. زرنگترين كركس آن است كه قبل از همه چشمان جسد را مى كند. كفتارها هم با پوزه هاى دراز و دندانهاى تيز و ماتحتى كج و فرورفته و بد قواره سر مى رسند. هجوم مور ملخ و پشه و كرم و.... هرچه موجود پليد است و بد بو و بد رنگ بر جسد ميعادگاهى از تعفن و تنفر بر روى جسد ايجاد مى كنند. سرخى خون جسد بر سياهى رنگ كركسها و پوزه هاى كفتاران و لوليدن كرمها منظره اى از الوان ناخوشايند را به وجود مى آورد.
بچه كه بوديم تجمع لاشخورها بر روى اجساد محل بازى ما بود. مى رفتيم در دل كركسها چون جمعيتشان زياد بود متوجه حضور ما نمى شدند هردو نفر دو بال يك كركس را مى گرفتيم و كشان كشان با خود مى برديم و از آن منظره ى گندزا دور مى كرديم و تا غروب با آنها بازى مى كرديم و در حين بازى متوجه مى شديم چقدر كثيف و بد بوهستند آن سرهاى بى كرك و زشت و خوره دار آن پرهاى بد بو و كثيف و منقار خون آلود تازه مى فهميدم اين كركسها از نزديك چقدر با زمانى كه در آسمان هستند و از دور در فضاى لايتناهى آسمان و آفتاب ، زيبا به نظر مى رسند متفاوتند.
دوم خرداد براى من روزى است كه سرزمين در حال مرگم آخرين نفسش را مى كشد و روز هجوم لاشخورها و كرمها و مگسها و كفتاران و ميكروبها. روزى است كه ما هر دوره به مانند روزگار كودكيمان بر گرد اين لاشخورها جمع مى شويم و به بازى مى پردازيم و گرداگرد لاشه ى مردار سرزمينمان به رقص و شادى و پايكوبى مى پردازيم. محل به تاراج رفتن سرزمينمان جاى بازيگه ماست ! همان مكانى كه كركسها از راه دور جسد درحال مرگ سرزمينمان را رصد مى كنند. هنوز در دنيا اتفاق نيافتاده است كه لاشخورى بعد از خوردن قطعه اى از طعمه اى سير شود و كناره گيرى كند بلكه تا آخرين ذره و تا استخوانهاى جسد را هم خورد نكنند و نخورند دست از لاشه خوارى بر نمى دارند.
كاش حداقل محل دفن سرزمينمان بازيگه ما كودكان نشود !!!ا
موجود عجيبى است اين كركس. به محض اينكه جانورى سر بر بالين بستر مرگ مى گذارد و نزديك به موت مى شود لاشخورها در لانه ى خويش خواب مى بينند كه در چند كيلومترى در چه نقطه اى از زمين جانورى در حال مرگ است. رويا را با واقعيت در مى آميزند وبه سوى آسمان به پرواز در مى آيند. در دايره اى به شعاع دويست متر مى چرخند و رديابى مى كنند و به سوى هدف دايره وار پيش مى روند .و با شامه ى عجيبى كه دارند محل جسد را از ارتفاع بالا كشف مى كنند . هرچه به سوى محل افتادن جانور پيش مى روند دايره ها تنگتر شده و كم كم تمام لاشخورها دريك دايره حول يك مركز كه نقطه ى فرود بر بالين جسد است به دوران در مى آيند. و منتظر آخرين نفس. ! هيچ مردارى نمى تواند از اين حس عجيب مردارخواران در امان باشد. دقيقا لحظه اى كه جانور آخرين نفسش را مى كشد لاشخورها از آسمان فرود مى آيند. زرنگترين كركس آن است كه قبل از همه چشمان جسد را مى كند. كفتارها هم با پوزه هاى دراز و دندانهاى تيز و ماتحتى كج و فرورفته و بد قواره سر مى رسند. هجوم مور ملخ و پشه و كرم و.... هرچه موجود پليد است و بد بو و بد رنگ بر جسد ميعادگاهى از تعفن و تنفر بر روى جسد ايجاد مى كنند. سرخى خون جسد بر سياهى رنگ كركسها و پوزه هاى كفتاران و لوليدن كرمها منظره اى از الوان ناخوشايند را به وجود مى آورد.
بچه كه بوديم تجمع لاشخورها بر روى اجساد محل بازى ما بود. مى رفتيم در دل كركسها چون جمعيتشان زياد بود متوجه حضور ما نمى شدند هردو نفر دو بال يك كركس را مى گرفتيم و كشان كشان با خود مى برديم و از آن منظره ى گندزا دور مى كرديم و تا غروب با آنها بازى مى كرديم و در حين بازى متوجه مى شديم چقدر كثيف و بد بوهستند آن سرهاى بى كرك و زشت و خوره دار آن پرهاى بد بو و كثيف و منقار خون آلود تازه مى فهميدم اين كركسها از نزديك چقدر با زمانى كه در آسمان هستند و از دور در فضاى لايتناهى آسمان و آفتاب ، زيبا به نظر مى رسند متفاوتند.
دوم خرداد براى من روزى است كه سرزمين در حال مرگم آخرين نفسش را مى كشد و روز هجوم لاشخورها و كرمها و مگسها و كفتاران و ميكروبها. روزى است كه ما هر دوره به مانند روزگار كودكيمان بر گرد اين لاشخورها جمع مى شويم و به بازى مى پردازيم و گرداگرد لاشه ى مردار سرزمينمان به رقص و شادى و پايكوبى مى پردازيم. محل به تاراج رفتن سرزمينمان جاى بازيگه ماست ! همان مكانى كه كركسها از راه دور جسد درحال مرگ سرزمينمان را رصد مى كنند. هنوز در دنيا اتفاق نيافتاده است كه لاشخورى بعد از خوردن قطعه اى از طعمه اى سير شود و كناره گيرى كند بلكه تا آخرين ذره و تا استخوانهاى جسد را هم خورد نكنند و نخورند دست از لاشه خوارى بر نمى دارند.
كاش حداقل محل دفن سرزمينمان بازيگه ما كودكان نشود !!!ا
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 9:46 توسط جهانبخش رشیدی
|