ملاکت

«زمستان آن سال بسیار سخت بود . بچه ها از راه دور می آمدند آنهایی که پشت لبشان بور شده بود سبیلهای برفی درست می کردند . کنار بخاری چوبی می ایستادند بوی نم  بوی سوختن گالشهای لاستیکی  فضای کلاس را پر می کرد .(نیازعلی ندارد)

     جهنمی بود ییلاق که هیچوقت من قلبا راضی نبودم و نیستم یک روز در این ییلاق زندگی کنم. تابستانش از زمستانش جهنمتر است.

   سخترین سال عمرم همان سال لعنتی بود که در ییلاق ماندم یعنی نماندم مرا به زور نگه داشتند و به مدرسه فرستادند . کلاس سوم بودم شاید این سردترین سالی بود که من در تمام عمرم تجربه کرده ام .در تقویم مردم آن سال، سال برف سال لقب گرفت .آنقدر برف از بام ساختمانها به پشت ساختمانها پرتاب کرده بودند که دیگر ارتفاع برف از ارتفاع پشت بام بالا زده بود و برفها را مجبور بودند با بیل به سمت بالا پرتاب کنند . روی پشت بام خانه ها نردبان گذاشته بودند تا از برف پشت خانه بالا بروند و از آن سو پایین بیایند .

    صبحها زود راه می افتادیم ، مدرسه خیلی دور بود  بیشتر روزها یکی از مردان قوی روستا جلو می افتاد و ما پشت سرش حرکت می کردیم چون جاههایی که نهر یا شط یا گودی بود پر می شد از برف و سطح زمین و دشت یکسان می شد . گاه در این گودیها فرو می رفتیم  و در آن شرایط سرمای وحشتناک بیرون آمدن برایمان مشکل بود . وضع پوشاک ما اصلا مناسب این سرما نبود . معمولا کفشهایمان از نوع گالشهای لاستیکی بود که در سرما از محیط سردتر بودند و در گرما از محیط گرمتر ! هر کس موقعیت مالی بهتری داشت دوتا زیرشلوار و گاه سه تا زیر شلوار می پوشیدند جوراب گاه دوتا یا سه تا می پوشیدیم به ندرت کسی شلوار داشت اما همه ی اینها در مقابل زمهریر استخوان سوز  جوابگو نبود . زمانی که برفها کم می شد و تقریبا برف جاده ها رفت  روزهای آفتابی جاده یا همان راه پر از گل و لای می شد رد پاهایمان سطح جاده را پر از چاله چوله هایی می کرد که کناره های همین رد پاهها شبها بر اثر سرما یخ می زدند و تبدیل به دشنه های نوک تیز کاشته شده بر سطح جاده می شدند . وزش باد از روبرو در صبحهای سرد و ذرات ریز برف باعث می شد گاه تا ده متری جلوی خود را نبینیم . گاه  زمین  می خوردیم این تیزیها یا در کف دستمان  یا در خشکی زانوانمان فرو می رفتند با مکافات از زمین بلند می شدیم  می خواستیم گریه کنیم اما دهانمان باز نمی شد گریه هایمان در عمق گلویمان گیر می کرد . با مکافات خود را به مدرسه می رساندیم هر وقت دیر می رسیدیم معلم برای ما یک ترکه ی آماده داشت و حساب کنید ضربه زدن بر آن انگشتان یخ زده چه لذتی داشت !

  آن سال من کلاس سوم بودم پایه ی اول و دوم را در گرمسیر یا همان خانه ی پدری ،کبیر کوه در مدرسه ی ماژین تحصیل کرده بودم .من و حشمت اسدی و نصیر شیرخانی و مرحوم قدرت الله سپهوند روی یک نیمکت می نشستیم . حشمت بعدا وارد سیاست شد و سالها در زندان بود . نصیر از همان اول استخدام در یک شرکت نفتی انگلیسی شد که الان سمت کارشناس نفت در بی بی سی فعالیت دارد مرحوم قدرت در یک تصادف همه ی ما را تنها گذاشت . نصیر بسیار شیطان بود معمولا ناهار را که نان خالی و گاها پیاز بود در کیف خود می گذاشتیم یاد دارم زیپ کیف من پاره شده بود همین کارشناس محترم نفت انگلیس وقت و بی وقت دست می کرد داخل کیفم و نانهایم را می دزدید. دست روزگار چرخید و ما هم این آخر عمری در این لندن دوباره همکلاس نصیر شدیم حالا هر وقت در خانه ی ما می نشیند هر چه جلو دستش باشد ازش می دزدم و زمانی که متوجه می شود می گویم ( یه دِ جالش). بیشتر زنگهای دیکته چون نصیر هم شیطان بود و هم ریزه او را در طاقچه قرار می دادند. کلاس ما یا همان مدرسه ی ما یک اتاق مستطیل شکل بود که رو به مشرق باز می شد از پشت سه پنجره داشت که هر پنجره یک طاقچه هم داشت و معمولا آخرین طاقچه جای نصیر بود درب کلاس از وسط باز می شد و دو پنجره هم در دو طرف درب نصب شده بود .

  در تمام منطقه ی هُرو سه مدرسه بود یکی در روستای پاقلا رحیم که بعدا چه شیرمردان و شیرزنانی از همین مدرسه پا به صحنه ی سیاست و تاریخ گذاشتند مانند شادروانان ان شاالله و توکل اسدی و سیامک اسدی و .......یک مدرسه هم در چقلوندی بود و سومین مدرسه هم در روستای وروندی بود . این سومی مدرسه ی ما بود .

  از خانه ی ما یعنی روستای سراب دارایی تا مدرسه حدود شش کیلومتر فاصله بود . بچه های نه روستا به این یک مدرسه می آمدند و تحصیل می کردند . در آن زمان دخترها نمی توانستند به مدرسه بیایند بیشتر هم به خاطر سرمای شدید و راههای دور .

  برادر بزرگتر من که حدودا هشت سال از من بزرگتر بود  آن سال کلاس پنجم بود . سالهای اول و دوم را در خانه ی پدر بزرگم در خرم آباد واقع در چهار راه بانک کنونی تحصیل کرده بود سوم و چهارم را در کبیر کوه یا همان مدرسه ی نو بنیاد ماژین تحصیل کرده بود و در این سال تحصیلی نه در هیبت و هیئت یک دانش آموز بلکه با ابوهت شمایل  یک کدخدای تمام عیاربا ما به مدرسه می آمد .

   از همان بدو ورود به مدرسه بنای لج بازی و رقابت را با معلم و دانش آموزان اهل آبادی  و خود اهالی آبادی آغاز کرد . به مرور زمان تمام بچه هایی را که از راه دور می آمدند با هم متحد کرد که البته جز اتحاد چاره ی دیگری هم نداشتند  چون بین راه سرو کارشان با انکرون منکرین بود . بعد از  زمان کوتاهی حکومت جمهوری تشکیل داد . نمی دانم از کجا کلمه ی جمهوری را تجربه کرده بود ولی به هر حال بر خلاف نامش که شاه عباس بود نوع حکومت را جمهوری اعلام کرد !

  کابینه اش به شرح زیر بود .

  علی رشیدی نخست وزیر

ملک نیاز شیرخانی وزیر جنگ

شیخ اسماعیل بگنظر پور وزیر بهداشت

رحیم اسماعیل پور (رشیدی) وزیر اصلاحات

  انتخاب هرکدام از این وزرا هم بر اساس تخصص بود و هم بسیار کارشناسانه . علی رشیدی از همان کودکی ادعای ریاست در سر داشت به همین خاطر ایشان را نخست وزیر کرده بود .

  ملک نیاز شیرخانی چون هم شرور بود و هم مدام در حال جنگ و رقابت به همین خاطر وزیر جنگ شد .

   شیخ اسماعیل بگنظرپور چون یک دستش فلج بود به عنوان وزیر بهداشت .

   رحیم اسماعیل پور چون خانواده ی مادری ایشان اهل وروندی بودند و داییهایش و بخصوص مادر بزرگش اهل همین روستا بودند و در مواقع ضروری به دادمان می رسیدند به سمت وزیر اصلاحات انتخاب شده بود . گاه کار حکومت جمهوری با دانش آموزان همین روستا به جنگهای سخت و مسلحانه می کشید بیشتر سلاحها قلماسنگ وتیر کمان بود گاه در گیری اینقدر شدید می شد که اهل آبادی نیز دخالت می کردند و تا آنجا پیش رفت که گاه خود معلم هم مستقیم در گیر می شد  معلممان یادش به خیر اگر زنده باشد آقای قربانی بود .

  بچه هایی هم داشتیم که از همان کودکی شم جاسوسی در ذاتشان بود مثل کری یم سپهوند که در میان ما راه دوریها و راه نزدیکیها مدام سرگردان بودند .

این اسم کریم در اصل کریم نیست بلکه کری یم است با این اسپل keraiyamبر وزن  سریشم        یک اسم انگلیسی بود . بیشتر مردمان این منطقه اسمهای خارجی داشتند مانند تماس ،تیلو، پتن ،بلکیس ،که در اصل انگلیسها بلقیس را بلکیس گویند  شارونی ،مالونی، آلونی ،تالونی ،اُدل ، اودال ، مرالی ،اودلو، کامرا ، میفر ، کرییم ،گوییم ،فرییم ،دوره ،ادار، دمه، شگر ،....... بیشر هم متولدین ده سال اشغال روس انگلیس بودند شاید بر اثر مجاورت ایرانیها با این خارجیان این اسامی و بسیاری واژه ها وارد زبانهای ایرانی شد  .

  به حکم رییس جمهور هر روز در گرما و سرما ما همه باید به کنار رودخانه می رفتم و ناهار را با هم صرف می کردیم . کتابها را به ردیف درکنار هم می چیدیم و یک سفره طولانی درست می کردیم سپس هر کدام نان را و اگر داشتیم پیاز را روی سفره می گذاشتیم و با تشریفات خاصی رئیس جمهور فرمان شروع را صادر می کرد .

   عجیب بود که این رودخانه از در منزل ما در ییلاق شروع می شود در مسیر خود از کنار خانه ی پدری ما در گرمسیر هم می گذشت  سرچشمه اش  سراب دارایی بود و به رودخانه ی چقلوندی یا همان بووالی می پیوست از کاکا رضا گذشته با رودی که از الشتر می آمد در محلی به نام دو آو ادغام می شد و از تنگه ی گاوشمار گذشته وارد خاک ملکشاهی و چگنی می شد و باز در محلی به نام دو آو پائینتر از ویسیان به رودخانه ی خرم آباد می پیوست از آنجا به بعد به نام کشکان از پلدختر می گذشت و در نزدیکی چم مهر وارد سیمره می شد و به موازات کبیر کوه ادامه می یافت تا از کنار زادگاه من ماژین می گذشت و در خوزستان با نام کرخه از مرز ایران می گذشت و در خاک عراق وارد فرات می شد و از آنجا به شط العرب و خلیج فارس می ریخت خوب که دقت کرده باشید تمام مردم لرستان مثال همین رودخانه به هم وصل هستند .

  بهار را فصل ماهی خارش هم می گفتند . آنهایی که آن گذشته ها را تجربه نکرده اند شاید تصور این ماهی خارش برایشان بسیار مشکل باشد . اما من با چشمان خود در همین رودخانه ی کوچک سراب دارایی می دیدم که فروردین ماه هزاران ماهی درشت و کوچک چگونه از سرو کول همدیگر بالا و پائین می رفتند و در لابلای بوته و جلبکها و جزه ها گم می شدند گاه ماهیهایی می دیدم بلندتر از یک و نیم متر . از سیمره و شاید دورتر از خلیج فارس می آمدند تخمریزی می کردند و می رفتند .

   این رودخانه ی کوچک دو چیز بسیار عجیب دیگر هم داشت . یکی گوش ماهی یا همان صدف که در هر چم رودخانه و در کف رودخانه که نگاه می کردی هزاران گوش ماهی مانند اتوموبیل که پارک کرده باشند به ردیف پارک کرده بودند تمام مسیر این رودخانه مالامال از صدف بود آنروزها ما اصلا به ذهنمان نمی رسید که اینها چه هستند امروز که در این لندن خانمم عاشق خوردن صدف شده است و هر از گاهی ده پوند می دهد یک کیلوگرم با صدف نه گوشت لپ می گیرد تازه یاد آن صدفهای رودخانه ی خودمان می افتم که چه نعمتی را ما قدر ندانستیم.

    سومین چیزی که در این رودخانه نسلش منقرض گشت مار آبی بود شاید عزیزان باور نکند در هرگودی یا گوری با هر جایی که مسیر رودخانه آرام بود هزاران مار با شکلها و رنگهای مختلف در حال جولان بودند .

 همه ی آن مارها و ماهیها و صدفها به یکباره نابود شدند شاید هیچ کس نفهمید چه شد کجا رفتند چرا نابود شدند جز من . با پیدایش سموم کشاورزی و اختراع پمپهای سم پاشی مردم پمپ ها را می بردند کنا رودخانه هم آب می ریختند و هم سم . از دستشان سم داخل رودخانه می شد ظروف سمی را داخل رودخانه می شستند و آخر سر هم پمپ و تمام وسایل را داخل رودخانه می شستند شما در نظر داشته باشید در مسیر همین رودخانه ی کوچک روزانه دهها نفر این کار را می کرد و به همین سادگی روزانه هزاران موجود آبزی را به هلاکت رساندند که حالا به قول مثال لری – قیره قلاء میا لیله گرگ.

        ادامه دارد !