شرحی بر کتاب ::در آفتاب نشین کبیر اثرجهانبخش رشیدی

 

 

 منتقد  آرش عطاری

 

"در آفتاب نشین کبیرکوه"

 

چرا آفتاب نشین؟ چرا کبیرکوه؟ کوه در ادبیات ما همواره نماد صبر، استقامت و استواری بوده است؛ مثل ماجرای فرهاد کوهکن، که غم دل با بیستون می‌گوید؛ یا مثل این شعر زیبای شهریار:

کوه چون عارف رویا دیده ..... دامن از روی و ریا بر چیده

سر فرا داشته بی وحشت غول ..... با جمال ملکوتی مشغول

شب سر از مشق چو بردارد کوه ..... تا دل عرش خبر دارد کوه

کوه گر روشن و گر تاریک است ..... تا بخواهی به خدا نزدیک است

قصه در گوش فلک می گوید ..... چاره ی درد بشر می جوید

کوه انفاس مسیحا دارد ..... وین نسیم از دم عیسی دارد

کوه مهد همه پیغمبرهاست ..... مهبط موهبت وحی خداست

کوه را زبده ی فرزاندانی است ..... که جهان‌شان به نظر زندانی است

غالباً هرچه نبوغ است و وهاست ..... دست پرورده ی کوهستان هاست...

 

و یا مثل ماجرای زیبای کبیرکوه...

کبیرکوهی که انگار سالهای سال، پا به پای فرزندان زیدعلی مقاومت می‌کند، در دل اشکفت‌هایش از زنان و فرزندان ایل بارها و بارها مراقبت می‌کند، راههای نجاتی به مردان ایل نشان می‌دهد که غریبه ها را توان عبور و یا حتی یافتن این راه‌ها نیست.

در آفتاب نشین کبیرکوه؛ واضح است که راوی به کبیرکوه دلبستگی فراوان دارد و شاید زیباترینِ لحظه ها در کوهستان هم، همان لحظه‌ی غروب و یا به اصطلاح آفتاب‌نشین آن باشد. چه روزهایی که برای ایل با خون دل به آفتاب نشین می رسد. چه غروبهایی که کبیرکوه، فرزندانش را از دست می‌دهد.

راوی به جغرافیایی که از آن سخن می‌گوید تسلط کامل دارد. یعنی نه تنها به کوهها، به چشمه ها، موقعیت رودخانه در هرکجای منطقه، کجا رود باریک می‌شود و کجا عریض، کجا سرعت آب زیاد است و کجا کم، کجا می‌توان از آن عبور کرد و کجا نمی‌توان. تپه ها، صخره ها یا همان دیواره ها، راههای مخفی و غیر مخفی، راههای صعب العبور، همه را به خوبی می‌شناسد و میداند کجا چگونه درخت ها و گیاهانی دارد و... همه را به خوبی می‌داند و این شناخت و آن تعلق خاطر که گفته شد باعث می‌شود راوی ماجرا لحظه به لحظه در داستان، در موقعیت حضور داشته باشد و خواننده را هم با خود همراه ‌کند. یعنی مثلا وقتی "غلام زیدعلی" به ناچار با خانواده اش و اطرافیان به آب می‌زند، لحظه ای که وی برادر زاده اش را در بر گرفته و هردو گرفتار شدت آب می‌شوند، هم نویسنده و هم خواننده آنجا حضور دارند، ترس برادرزاده ی غلام را به چشم میبینند، انگار خواننده به اندازه ی غلام دلهره دارد و در آخر هم با تمام وجود، غم نشسته بر دل غلام را غم خود می داند. خواننده به افراد ایل دل بستگی پیدا می کند، با خواندن سختی هایی که می‌کشند از ظلم، دل چرکین می‌شود. از ترسی که کودکان ایل را هنگام گرفتار شدن در دام نظامی‌ها فرا می گیرد، غمگین می‌شود و همواره خواننده این سوال را از خود می‌پرسد که چرا این مردم بینوا نباید بتوانند با آرامش زندگی کنند؟

نکته ی دیگر آشنایی راوی با رسم و رسومات و برخی عقاید اصیل عشایر است. او بارها از خون بس به نیکی یاد می‌کند. بارها مستقیم و غیر مستقیم از غیرت مثال زدنی عشایر می‌گوید. غیرتی که زن و مرد نمی شناسد. غلام باشد یا مادرش، ماهی طلا، فرقی نمی‌کند. و نکته جالب دیگر اینکه راوی علیرغم اعتقاد فراوان به قومیت، ملیتش را انکار نمی‌کند(برخلاف بسیاری از قومیت ها) مثالش هم جایی که پیرمردی که به خاطر ناتوانی با ایل به کوچ تحمیل شده نمی‌رود، در غاری می‌ماند و مویه ای می خواند که در آن مویه به زبان زیبای محلی(تاکید بر قومیت) از رستم(یک قهرمان ملی) کمک می خواهد.

از نقاط مثبت دیگر نوشته، خاکستری بودن شخصیت‌هاست. نویسنده به دنبال اسطوره سازی نیست، به دنبال فرا واقعی نشان دادن قهرمان‌های قصه اش هم نیست. او نمی‌خواهد غلام یا دوست مراد یا سایر افراد ایل را یک اسطوره جلوه دهد، که اگر به دنبال این بود از اشتباهاتشان سخنی به میان نمی‌آورد. از طرفی بنای سیاه مطلق نشان دادن طرف مقابلش را هم ندارد. دغدغه ی او نشان دادن واقعیت است. مثلا جاههایی در قصه گفته می‌شود که یک چریک کرد و یا دو سرباز هر کدام در موقعیتی به زن‌ها و بچه ها کمک می‌کنند و مانع از اسیر ماندن و یا اسیر شدنشان می شوند. و یا بعضی از نظامی ها چطور با افراد کشته شده از ایل بیرانوند با احترام برخورد می‌کنند. در بسیاری از مواقع هم راوی، آن دسته از هم ولایتی هایی را که با حکومت و علیه افراد طایفه ی زیدعلی عمل می‌کنند، قضاوت و سرزنش نمی‌کند. و این گونه است که ماجرا باورپذیر می‌شود.

خواندن کتاب‌هایی مثل آفتاب نشین کبیرکوه، بسیار می تواند در ترویج فرهنگ درست به کار جامعه بیاید. کسی که این کتاب را می‌خواند ناخودآگاه ظلم ستیز می‌شود و از خود می‌پرسد مگر وظیفه ی حکومت ها غیر از تامین امنیت، رفاه و آسایش مردم اش است؟ و همچنین خواننده یاد می‌گیرد با افرادی که ندیده و تقریبا نمی‌شناسد هم دردی کند، پس ناخودآگاه برای سایر افراد جامعه، برای زندگی‌شان و نیازهایشان، ارزش و احترام قائل می‌شود.

 

شاد و سلامت باشیدe