پرواز
پرواز. ۱-
تقديم به على صارميان عزيزم
نور سپيده دم صبح از
پنجره ي اتاقم به داخل آمد .
بلند شدم روى دو پا قائم ايستادم، بيرون پنجره را
نگاه كردم ، نگاهم گره
خورد به نگاه يك سره با
جثه اى كوچولو اما با
مغزى بزرگتر از كله ى
مجسمه ى ابوالهول،
نگاهم را با نگاهش هماهنگ كردم ، رد مسير نگاهش را گرفتم ،با تمام زيركي اش
اما من كشف كردم كه به
چه مى انديشد ، به چه
چيزى خيره شده است .
نگاهش مرا تا عمق
فضولى و حماقت به
پيش برد . من در پى كشف انديشه اش در اعماق
خيالش فرو رفته بودم كه
ناگاه بدون اينكه سر
برگرداند گفت :
چرا اين همه به من
زُل زده اى؟
مگر من با تو شوخى دارم ؟
از اين هيكل گنده ى قناست خجالت نمى كشى ، نكند
تو هم مى خواهى كمبود پروتئينهاى جنازه ات را از
اين اندام ريزه ى من جبران
كنى ؟
ازش پوزش خواستم و
گفتم : نه مى خواهم بدانم
به چه چيزى خيره شده اى ؟
به چه مى انديشى ؟
مى گويد: مگر تو فضولى !
بى حيا،!
مى گويم : نه فضول نيستم
اما مثل خودت عاشقم !
عاشق گلها و نور خورشيد
و نوروز و بهار ! اين غنچه ى
روى اين درخت را كه تو
به آن زُل زده اى من هم
مى شناسم ! اين درخت
را من سالها پرورش داده ام ، زمانى از همين پنجره پٰايين
را نگاه مى كردم تا نوك شاخه هاى آن را ببينم الان بايد
از همين پنجره سر را بيرون
كنم و به آسمان بنگرم كه
شايد نوك آن را ببينم ،
اين درخت هم با ما نبود ،
او هم مارا گذاشت و رفت
و هر سال بالاتر مى رود و
من ماندم و تنهايى و من !
من مى دانم تو نگاهت به
سوى كدام غنچه است ،
تو هم منتظر شكفتنى!
در اين جزيره تنها مونس
شبها و روزهاى تنهايى من
همين درخت است كه او
هم هر سال از من دورى
مى جويد ! همين غنچه كه
تو به آن زُل زده اى معلوم
نيست كى باز خواهد شد ،
چون اينجا معلوم نيست كى
بهار است ، كى زمستان است ، كى پاييز و كى تابستان !
در اوج نور و آفتاب اما به
ناگاه ابر سياه تمام آسمان
را مى گيرد و تمام رشته هاى خيال را درهم مى پيچد !
اينجا محل رويش ابرهاى
سياه هست ، اصلا تمام
سيه روزيها و تباهيها
تاريكيهااز همينجا سرچشمه
مى گيرند !تو هيچ مى دانى
فردا نه پس فردا عيد است ؟، طلوع خورشيد پس فردا
تابش ديگرى دارد ، پس
فردا نور خورشيد تا اوج
استغاء مى تابد، همه جا يكنواخت مى تابد ، همه را يكنواخت مى تابد ، بيگانه
را با خويش پيوند مى زند ،
طلوع تلاوت آيات اميد است «افقهاىى شنگرفى را
مى پيمايد » امواج نور
و گل و سبزه در هم مى آميزد ، شادى مى آفريند ، و
معجونى مى سازد به نام
عشق و زيبايى و زندگى
و بهار ! پس فردا اوج تابش
نور است و تابش بر
صخره هاى سرد ،
پس فردا ، نور آفتاب بهار
ديو تاريكى شبهاى سرد
زمستان را به پستوى تاريك
سيه روزى خود مى فرستد ،
به ناگاه سره سر را چند
بار به چپ و راست
مى چرخاند .
من دريافتم كه حرفهايم
برايش خسته كننده و
تكرارى هستند !
بحث را عوض مى كنم
و مى گويم :
تو تا كى مى خواهى
منتظر باز شدن اين يك
غنچه بمانى ، از انتظار
طولانى خسته نمى شوى ؟
هيچ مى دانى گرمسير
الان غوغاست ، گل ،
شكوفه و بلبل و نور و
عشق و حيات در هم
آميخته اند ! شهد در
سراسر گل به فوران در
آمده است قمرى غزلخوان
شده است ، «كركس شاه مردارخواران به لانه
خزيده است » بوى
ريحان وگلها رد بوى گند
مردار را از بين برده است !
من عاشق نوروز گرمسيرم!
مى گويد : زياد وراجى
مى كنى اگر عاشقى برو
دنبال معشوقت ! چرا
اينجا مانده اى ، مغز
سرم را خوردى ، بس كن
ديگر ، آدم عاشق كه
زيپ دهنش را براى هر كسي
باز نمى كند !
تيرم به سنگ خورد ، مثل
اينكه نتوانستم كه روى تصوراتش اثر بگذارم ، اما
نااميد نمى شوم بلكه از
در ديگر وارد مى شوم !
مى گويم : تو كه هر كس
نيستى! تو هم مثل من عاشقى ! تو هم از گوشت و پوست
احساس منى ، اگر نيستى
پس چرا ساعتها به اين
غنچه زُل مى زنى ! تو چرا
ساعتها براى گلها غزل مى خوانى ؟ نكند ناقلا تو اصلا
عاشق گل نيستى ! شايد
نيت ديگرى دارى ! شايد
غزل خوانى مى كنى تا با
صدايت كسى را به مهمانى بخوانى ! تو هم مى خواهى خودت را از تنهايى نجات
دهى !پس تو هم زيپ
دهنت را ببند ،
مى گويد : من كه مثل تو
فضول نيستم ، اگر عاشقى
و راست مى گويى خوب
برو دنبال عشقت ، چرا
ايستادى با من كل
كل مى كنى؟
مى گويم آخر من كه
بال ندارم ، تمام ياران من
الان در گرمسير هستند من
اگر پياده راه بيافتم ماهها
بعد خواهم رسيد ، گلها به
خواب رفته اند ، ياران همه
از سفر گرمسير برگشته اند ، كودكان آخرين گلبرگها را
لاى دفتر خاطرات نوروز
خشك كرده اند كه تا سال
ديگر بوى نوروز را در قشر خاكسترى خود حفظ كنند !
من اگر پياده راه بيافتم هيچ اميدى به وصال گلها
نخواهم داشت ، اما تو بال
دارى ! مى توانى پرواز كنى !
من روزها و شبها همچون
جغد كمين كرده ام و تمام
مسير راه را تا گرمسير باراها
و بارها از پشت همين پنجره ى غبار گرفته از نظر گذرانده ام !
من مى دانم در هر منزل چه خطرهايى هست ! كجا بايد ايستاد آب نوشيد ! من
مى دانم كوهها كجا كمر
خم كرده اند تا تو به راحتى
از روى گرده اشان عبور كنى !
من مى دانم جنگل كجا
تاريك است ! كجا مأمن
جغد است ، خفاش كجا
لانه كرده است ! مسير
گرگهاى كوهستان كجاست ! وسعت دريا در كجا
زياد است ! مرغ ماهى
خوار كجا كمين مى كند !
ننه سرما در چه نقطه اى
هنوز بيدار است ! ديو
تاريكى كجا دام تنيده است !
تو مرا بر بال خود سوار
مى كنى ؟ تو مرا مى برى به گرمسير !
مى گويد : از همان اول
هم خوب مى دانستم كه
تو آدم بشو نيستى ! خوب
مى دانستم نيتت چيست ،
مى خواهى از من سوء
استفاده كنى ، تو هزار
سال ديگر هم تنها در
پشت اين پنجره ى غبار
گرفته ات بنشينى باز هم
عاشق گل و بلبل و بهار و
زيبايى و طبيعت نيستى و نخواهى بود تو اينها را
بهانه كرده اى كه به
نيات خودت برسى !
تو مى خواهى از گرده ى
من سوارى بكشى نه اينكه
مرا به بهشت گلها برسانى
بلكه خودت را از تنهايى
نجات دهى !
مى گويم : اما تو هم
كم ميل نيستى كه خود
را به انبوه گل و لاله و
بلبل و بهار و درياى مواج
رنگارنگ و سرسبز گرمسير برسانى ! بيا باهم پرواز
كنيم ، !!مى خواهى اولين
بار خود را برسانيم به
دچه عباس ! تو ميدانى
الان دچه عباس و تمام
دشت پشت كوه كران
تا كران لاله است و گل !
ناگهان اخم چهره اش
دو چندان مى شود ، با يك افسوس ديرينه آه سرد و
سختى مى كشد و مى گويد :
آرى مى دانم الان دچه
عباس مالامال از زيبايى
و عشق و گل و لاله است
و بلبلان گوى سبقت از
شاخه اى به شاخه اى
ربوده اند اما يادم نرفته
كه در آن گذشته هاى نه
چندان دور بانوى خبيث
يخى زمستان با مشعل
فروغ جاويدان در دست
پا روى تمام لاله هايى
گذاشت كه در پهن دشت
دچه عباس پرپر شده بودند
او خون لاله ها را زير پوتين
سرما به زمين ماليد و از
بين برد ! حالا تو فكر كرده اى مردم عوض شده اند
لاله ها را دوست دارند
با طبيعت آشتى كرده اند
نه جانم هنوز كسانى را
كه عاشق طبيعت و گلها
هستند را شبانه حلق آويز
مى كنند تا لب نگشايند تا
نگويند بگذاريد آهوى خيال كودكان در دشت لاله هاى
خونين به آرامش نوروزى بيانديشد !
مى گويم : آخر فسقلى
تو با اين قلب كوچك اما
چقدر عقده و كينه ذخيره
كرده اى !
آن صحبت سالها پيش
بوده است مردم آن حوادث
را فراموش كرده اند ! عاشق طبيعت شده اند ، حتى نمى گذارند خراشى روى گلبرگى بيافتد ! همهچيز در عيش
و نوش و نشاط و طراوت
است ! انسانها تغيير
كرده اند !
به نا گاه انگار آيه يأس
در گوشش خوانده ام غم
عجيبى چهره اش را
مى پوشاند ، چشمانش
را مى بندد و چهچه اى
هر چه زيباتر سر مى دهد
و آنقدر طولانى و ادامه
مى دهد كه از روى آخرين
شاخه ى انتهايى درخت
صداى چهچه ى ديگرى
به گوشم مى رسد ، هر
دو آواز در هم مى پيچند !
نگاهى به من مى كند و
لبخندى مى زند و به پرواز
در مى آيد و روى شاخه اى
پايينتر از شاخه ى انتهايى
مى نشيند و بالاهاى
زيبايش را مى گشايد و
به هم مى زند و آوازى
كوتاه مى خواند ! بر
مى گردد و با لبخندى
از سر رضايت مرا نگاه
مى كند ، انگار مى خواهد
بگويد من همين جا هم خوشبختم و بعد خطاب
به من مى گويد :
برو داخل سرما نخورى
شايد نوروز ديگر زود تر
از راه رسيد تو بايد تا
نوروز ديگر چشم به راه
من بمانى شايد برگشتم !
سپس هر دو به پرواز در
مى آيند و در آسمان مه
آلود لندن محو مى شوند
اما مسيرشان به سمت
گرمسير نبود
نوروزتان فرخنده باد
جهانبخش رشيدى
نوروز ١٣٩٨