کلماکره
۱- کلماکره
ساعت ۹ صبح یک روز زیبای بهاری حدود هفتاد نفر سینه
کش کوه را به سمت ورودی
غار کلماکره شکافتند !
من آخرین نفر این گروه
بودم با فاصله حرکت آنها
را نظاره می کردم . یک
لحظه در ذهن خود سپاهی
عظیم از جوینگان تاریخ و یابندگان نام و نشان نیاکان
را در آن کوهسار آبی رنگ
تداعی کردم .
به یاد این قطعه شعر زیبا
افتادم و با خودم زمزمه
کردم !
چه اشباحی است در
گردش در این کوهسار آبی
رنگ !
گمانم از زمانی دیر می پویند
و می جویند
چه می جویند !
از بهر چه می پویند این
اشباح
گمانم سایه هایی از نیاکانند
در این دشت !
از این وادی سپاه مازیار
رزمجو بگذشت !
از آن ره سند باد آمد !
از این ره رفت مرداویج!
همین جا گور مزدک بود !
و آنجا مکمن بابک !
بشنو اندر ضمیر خویش
نوای گرم دلیرانی که
می گفتند !
به راه زندگی
از زندگی باید گذشت !
پیرمرد خسته روی سنگی
نشسته و بر سنگی بزرگتر
تکیه زده بود !چهار چشمی
و چهار گوشی لب و دندان
مرا می پایید و گوش می داد . وقتی به نزدیکش رسیدم
مانند تشنه ای که به
نزدیک چشمه رسیده باشد
با چه ذوقی پرسید ،
آقا !
گفتم بلی استاد!
این شعر از کیست !؟
هم تعجب کردم و هم
شاخ در آوردم !
درست تشخیص داده بود
که به ریخت من نمی آید
که این شعر از من باشد ،
اما شاخ در آوردم که چرا
استادی مثل ایشان که به
نوعی سلطان شعر و ادب
زبان دری هست چرا نداند
این شعر از کیست !
هیچ دوست نداشتم جواش
را بدهم با خودم گفتم : کی
از کی می پرسد این شعر از کیست !
گفتم استاد نمی گویم !
گفت: خواهش می کنم !
دستش را گرفتم کمکش
کردم بلند شد ، گفتم استاد
دیر شده است سپاه
جویندگان رفتند ! آرام
قدم برداشت من پشت
سرش دوباره پرسید آقا :
نگفتی شعر از کیست ؟
گفتم استاد عزیز جناب
شفیعی کد کنی تو اگر
در این مملکت یک گنجشک
لب بگشاید تو باید بدانی
آب در کدام کرت است !
جناب کد کنی ! تعجب
می کنم که شما نمی دانید سراینده ی این شعر کیست !!
گفت خواهش می کنم
یک بار دیگر شعر را بخوان .
برایش خواندم به نصفه که رسیدیم جناب توکل از
وسط گروه بر گشت به سمت عقب گروه . آن زمان ایشان
رئیس دانشگاه لرستان بود .
هم سرپرستی گروهی را
که از دانشگاه لرستان
آمده بودند به عهده
داشت و هم هماهنگ
کننده ی بین دانشگاه
اصفهان و تهران بود .
گفتم استاد این ریش دار
که دارد بر می گردد تا یک
کلمه از این ابیات را بشنود
مرا بیچاره خواهد کرد چون
این جماعت خوب می دانند
کی چه می گوید !
در سکوت مطلق راه افتادیم
سی و یک نفر استادان
تاریخ و فلسفه و استادان
باستان شناسی دانشگاه
تهران و دانشگاه اصفهان
بودند.
حدود بیست نفر از طرف
دانشگاه لرستان .
حدود شش هفت نفر هم
از طرف اداره میراث فرهنگی
به سرپرستی حمید موسوی.
و ما دو نفر به عنوان
کوهنوردو هدایت کننده
تمام این جمعیت به داخل
غار بودیم (من جهانبخش رشیدی و سعید رضایی)
سه شاخه طناب پنجاه
متری داشتیم گارگاه
بستیم و هر سه شاخه را
آویزان کردیم
تا حدود ساعت دو بعد
از ظهر طول کشید که
آخرین نفرات را پایین
فرستادیم ناگفته نماند
بعض افراد چون از ارتفاع ترسیدند پایین نیامدند .
از روی دیواره ی غار تا
دهانه ی غار حدود بیست
متر ارتفاع بود که بعد از
این بیست متر افراد به
یک رگه می رسیدند و از
طریق این رگه به سمت
راست حرکت می کردند
تا به دهانه ی غار می رسیدند
از این رگه به پایین بیش از
یکصد متر ارتفاع بود تا کف دره .آخرین نفری که پایین فرستادیم یکی از استادان
تاریخ بود که ایشان مادرزادی روشن دل بودند من
می خواستم مثل بقیه افراد ایشان را هم مهار کنم و
به پایین بفرستم اما سعید سماجت کرد که حتما
ایشان را کول کند من
هم تسلیم شدم به هر
حال در رفتن مشکلی پیش
نیامد اما در برگشت .....
در ابتدای ورودی غار وارد
یک سالن بزرگ شدیم که
کف این سالن خشک بود
و دیواره ها و سقف آن
نیز خشک بود !
آثار چند قبر هنوز بر
جای بود . روی سقف
سالن اول به سمت داخل
نیمه ی شکسته ی یک
کوزه در یک رگه در ارتفاع
حدود بیست متری وجود
داشت مشخص بود که از
پایین با گلوله زده اند و
محتویات آن هرچه بوده
پایین ریخته شده و به
یغما رفته است .
بعد از این سالن یا دهلیز
سه سالن بزرگ دیگر در
مسیر غار وجود داشت
بین هر سالن به سالن
دیگر یک راهروی صخره ای
و تنگ و لغزنده وجود
داشت .
در تمام مسیر ظرفهای
بیست لیتری ، ده لیتری، چهارلیتری، به وفور
ریخته شده بود
هر طرف که می نگرستی
پر بود از بیل و کلنگ و
تیشه و پتک و ابزار چوبی
و فلزی ! انگار دو لشگر
بعد از زد وخورد و قتل عام همدیگر تمام وسایل و
ابزار جنگی خویش را
رها کرده بودند و رفته
بودند !
در تمام مسیر آثار مین گذاری انسانی وجود داشت که
افراد می بایست نهایت
توجه را بکار گیرند که پای مبارکشان در مین فرو نرود !
بعد از سالن اول در تمام
مسیر هفتصدو پنجاه
متری طول غار آب جاری بود ،روی سنگها ، زیر
سنگهای کف غار ، سقف
و بدنه ی غار همه جا نمناک
و آب جاری بود !
من مسؤل هدایت استاد
روشن دل بودم تمام مسیر
غار را با دست لمس می کرد
و مطالعه می فرمود .
بعد از چند ساعت بازدید
از تمام طول و عرض غار
همگی صحیح و سالم به
دهانه ی غار ، به همان
سالن اول برگشیم . من
خدمت آن استادان محترم
عرض کردم : من فکر
می کنم اگر اشیاء و هر گونه
آثار قدیمی در این غار وجود داشته است ، در همین
سالن اول بوده اند ،
چگونه ممکن است کسی
طلا و جواهرات خود را
در طول این غار گذاشته
باشد که سرتاسر نم و
رطوبت و آب هست !
اکثرا حرف این حقیر را
تایید کردند .
یکی از استادان توضیح
دادند که در قدیم بهترین
مکان و امنترین مکان برای
زیستن و برای پنهان کردن
دفینه ها همین دره های
به شکل گلابی بوده اند !
این دره ها چون از چهار
طرف مسدود هستندو
غیر قابل عبور هستند مردم بخصوص در عصر غار
نشینی به این دره ها پناه
می برده اند چون این
دره ها فقط از سمت
پایین دیواره کوهستان
که تقریبا به طرف دشت
سرازیر می شود راه ورود
دارند و این دهانه ی
ورودی به اندازه ای
تنگ هست که به راحتی محافظت و نگهبانی
می شده اند و از ورود
هر نوع دشمن به داخل
دره ها جلوگیری می شده
است . بنابراین وجود
دفینه و آثار قدیمی در
این غار در عمق این دره
یک امر طبیعی بوده است .
اما آنچه وجود داشته در
همین ابتدای غار بوده است
که متاسفانه همان روزهای
اول به یغما رفته اند .
اما واقعا آن همه هیاهو
و اخبار راست و دروغ در
مورد این غار و آن همه
گنجینه چگونه ساخته شد .
نهایتا کمتر از چهارصد
قطعه اشیاء و مقداری
سکه همان روزهای اولیه
به دست افراد ی که ابتدا
این غار را کشف کرده
بودند افتاده بوده است .
تمام آن آثار همان روزهای
اول به دست غارتگران
میراث فرهنگی افتاده بود
اما در همان بحبوحه ی
کشف و نقل و انتقالات ،سوداگران از این
بازار آشفته استفاده نموده
هزاران شئی با کمک گویا
زرگران و صنعتگران اصفهانی
با آلیاژهای قلع و روی و
مس و طلا و..... به شکل
همان اشیاء دفینه ساختند
و خاکی کردند و فروختند !
عده ای که بر خاکستر
بودند برخاستند کامیون
خریدند ، خانه خریدند و
ویلا خریدند، و سرمایه
گذاری کردند و عده ای
هم به خاک سیاه نشستند
و تمام این فعل و انفعالات
باعث شد که کسانی نظر
بدهند که این گنجینه ای
بوده که اهالی باستانی
این محل از اسکندر مقدونی گرفته اند و کسانی نظر
بدهند که گنجهای شاهان هخامنشی بوده اند حال
آنکه این دفینه چیزی
نبوده جز مقداری ناچیز
که شاید ثروت حاکم
محلی در زمان ایلامیان
بوده است
زمانی هم که اداره ی
میراث فرهنگی و سپاه
باخبر شدند مقدار زیادی
از همان ابزار و اشیاء
اولیه و اصلی را باز پس
گرفتند که آنها هم
سرنوشتشان در هاله ای
از ابهام مانده است
هنگام برگشت سه
شاخه ی طناب را که
آماده بود به کار بستیم ،
با یک شاخه افراد را مهار
می کردیم و یک شاخه
را به کمر افراد می بستیم
تا دیگر افرادی که بالا بودند
آنها را بکشند
آخرین نفر استاد روشن
دل بود باز سعید اصرار
کرد که او را کول کند و
من مخالفت که مگر بین
ایشان و دیگران جه
فرقی هست ؟ باز هم
سماجت سعید از من
بیشتر بود این زمان پاسی
از شب گذشته بود ، هوا
کاملا تاریک تاریک بود
یک شاخه ی طناب را
گهواره کردم و استاد را
با آن به گرده سعید بستم
نوک شاخه ی دیگر را به
کمر سعید بستم که
بچه های بالا آنرا بکشند
سومین شاخه را خود
سعید به کارگاه خود
مهار کرد نگو ایشان هم
تقریبا نوک طناب را به
کارگاه وصل کرده و
حدود هفت تا هشت
متر
طناب داخل رگه
هست
به محض حرکت سعید
من بچه های بالا را صدا
زدم بکشید ! کشیدن
همان و سعید و استاد
غلت خوردند رو به پایین
حدود هشت متر رفتند
پایین با چراغ قوه نگاه
کردم سعید پشت به
دیواره و سر به پایین
آویزان شده بود استاد
از زانو به پایین روی گرده ی
سعید گیر کرده بود ،
او هم سر به پایین آویزان
شده بود از بچه های بالا کوچکترین صدایی در
نمی آمد هر سه شاخه
طناب را هم با خود برده
بودند و هم اینکه بطور کلی
حدود پنج متر به سمت
بیرون غار هم طنابها و هم
کل کارگاه تراول شده بودند
سعید مدام می گفت جهان
کمک کن من مانده بودم
و یک شاخه ی طناب
انفرادی سه متری و یک
چراغ قوه ، طناب را به
سینه صندلی خود بستم و
چراغ را در جیب شلوار و
در آن تاریکی شب و آن
دیواره ی سخت و نود
درجه به سمت طنابها
افقی حرکت کردم آنهایی
که این مکان را رفته اند
حتما به یاد دارند دیواره
صاف صاف است اما
سوراخهای ریزی دارد
که می شود گاه دو انگشت
و گاه مچ دست را در آنها
فرو کرد با یافتن این
سوراخها در دل شب و
با چه ترسی که درون
این سوراخها مار یا عقرب
نباشد ، با مکافات خود
را به طنابها رساندم مدام
هم به سعید می گفتم
نترس دارم می آیم مقاومت
کن
طناب سه متری را به یکی
از شاخه های طناب آویزان
شده مهار کردم فقط به
این خاطر اگر افتادم مرا
نگه بدارد دست از
دوشاخه ی دیگر گرفتم
یواش یواش خودم تا
پیش پای سعید رساندم
زیر پاهای سعید یک
سوراخ بزرگ بود که می شد دست را تا آرنج در آن
مهار کرد دست چپ را
در سوراخ کردم با دست
راست و با کمک پای
راست استاد را کشیدم
بالا و او را به خود چسباندم
سپس نشانش دادم هر
دوست را از دیواره ی
سوراخ محکم گرفت
طناب کمر سعید را با
کمک خود سعید باز کردم
و بستم به کمر استاد و
یادش دادم چگونه مثل
گربه چهار چنگولی حرکت
کند بچه ها را صدا زدم
و طنابش را تکان دادم
گفتم این طناب را بکشید.
به خیر و خوشی رفت بالا
سعید را نیز سروته کردم
کارگاهش را مرتب کرد
او هم رفت خودم به
بچه ها الکی گفتم صبر
کنید و دست از سه
شاخه طناب گرفتم بدون
کمک بچه فقط با قدرت
دستهام بالا رفتم نزدیک
بچه دیوار تقریبا آسان
بود می شد روی پا ایستاد
طنابها را باز کردم و
رفتم سمت راست و به
بچه ها گفتم بکشید !
بکشید طناب خالی را
کشیدند همه به وحشت
افتادند حمید رد صدایم
را پیدا کرد نور انداخت
و گفت ( هه ملاکت ها
ویچه درو موئه نترسید )
کلی به همه روحیه دادم
فردا در بولتن دانشگاه
لرستان گزارش کامل
سفر را چاپ کرده بودند
در پایان هم تشکر بسیار
کرده بودند از دونفر
کوهنورد زحمت کش یعنی
سعید رضایی و حسن
خطیب !!!!!
هیچ اسمی از من نبود !
ممنونم
جهانبخش رشیدی