جدال با مدعی
جدال با مدعی
زِرت نامه
دوستی داشتم شفیق ،
و یار غار از قدیم ٫به هر
رهی موافقِ! و موافق به
هر ره و رأی ! جز اینکه
همدین و عقیده این
حقیر نبود ! او به دین
مایل بود وحی و واهی ٫
و من به علم و یقین ! باری چنانچه از ضمیر درون
هر با دین به دور نیست
ایشان دوست می داشت
حکومت دین را و این حقیر مخالف !
روزی قدم زنان سر سخن
آغاز نمود و بادی به غبغب انداخت که فلانی دیدی
جمهوری اسلامی چه شاخ
غول را شکاند ! دیدی چه
عامو سام را با تخت ماتحت
به زمین سخت کوبید !
گفتم این شاخ غول
شکستن شبیه ترساندن
آن پیر است به وسیله ی
آن جوان مغرور !
رأی گفت برهمن را چون
است آن ؟
برهمن (که این حقیر باشم )
عرض کردم در آن روستایی
که من زندگی می کردم
پیرمردي بود ساکن و
سالم و سالمند و بی ریا و
جوانی بود خیره سر و خام
و مغرور روزی پیرمرد از
راهی می گذشت جوان
با خود اندیشید که او را
چنان بترسانم که دیگر
تنهایی در هیچ راهی
قدم نگذارد (آنزمان
هنوز دوربین نبود که
ماجرا به صورت دوربین
مخفی ثبت شود اما من بودم )
سر راه او پشت یک حصار
سنگی به حالت چمباتمه
کمین کرد تا زمانی که
پیر به نزدیک وی رسید
جهشی کند و پِخی که
پیر به آسمان بر جهد
از قضا و دست روزگار
زمانی که پیر به جایگاه
رسید تاخواست جهش
کند اختیار ماتحتش از
دست برفت چنان زرتی
زد که پخ در گلویش خشک
شد پیر گفت بلند شو
خجالت نکش بلکم عمو را ترساندی البته از عقب !
ترساندن شما عمو سام
را دقیقا ترساندن همان
جوان مغرور است با این
تفاوت عامو سام را در
نقشه های پلیدش جرّی
تر هم کردید !
گفت تو همیشه آیه ی
نحسی مایه ی شرم و
مشوق دشمن و خائن
به وطن جمهوری اسلامی
اکنون قدرت مطلقه ی
منطقه است و هیچ عقابی
نتواند از بالای سر وطن
عبور کند مگر پر و بالش
ریخته شود !
گفتم آقای منطقه شدن
شما نیز شبیه آقایی آن
خان نوکیسه است و داستان
آن کدخدای شوخ طبع !
رأی گفت برهمن را چون
است آن ؟
گفت برهمن : آن شنیدستی
که در محلات پشتکوه خانی
به ریاست رسید ، خود رای ،
خود خواه ،خام، مغرور و بی مهابا ، از ساقه و برگ و
شاخه ي درختان دیوان
خانه ای ساخت تابستانی
بشکل یک سالن بزرگ!
بار ی هر رهگذری که
آمدی یا شدی امر کردی
که باید زیر دیوانخانه ي
امیر را آب بپاشی و
جارو کنی !
پیر و جوان و خان و رعیت
و بزرگ و کوچک را به
بیگاری و سخره گرفتی !
روزی برگرد بساطش
طایفه ای از چاپلوسان
و کدخدایان درباری گرد
بودند از جمله کدخدایی
شوخ طبع و بذله گو و
دارای سری و سرّی
ناساز با هر ظالم !
باری چنانچه رسم زمانه
بود هر کسی در مجلس
بلند می شد به خان
تعظیم می کرد و می گفت : صاحب عرضم و خان
را جهت مشورت خصوصی
به بیرون آلونک هدایت
می کرد
کدخدا هم از اینکه از
قافله عقب نماند به
تکافو افتاد و سر تعظیم
فرود آورد و گفت :
خان صاحب عرضم .
چند قدم که از دیوانخانه
دور شدند کدخدا نه اینکه شیشکی بلکه از مقر
اصلی سه زرت بلند سر
داد تا جایی که هم خان
شنید و هم بسیاری ٫
از دوردستان
خان بهم بر آمد و گفت :
کدخدا من تو را خوب
شناسم تو بی جهت
نگوزیدی بگو سبب
چه بود ؟ چرا سه زرت زدی؟
گفت کدخدا : ای خان
مرا معذور دار پیری و
هزار عیب اختیار ماتحتم
از دست برفت وانگهی
این مجلسیان چه داند
ما باهم چه گفته ایم
همه پندارند که ما
مشورت خیلی مهمی
داشتیم !
خان. گفت تا نگویی مراد
و منظور چه بود رهایی
نخواهی یافت !
گفت کدخدا حال که
نمی گذری می گویم
اما شرط آن باشد که
نرنجی !
اولی را زدم به یاد
و خاطر این دیوان
خانه ات که دوام آن
تا اولین باران پاییزی
باشد و بعد از آن خان
باید به همان کلبه ی
گلی خویش برگردد و
در میان کک و شپش
حشرات حکمرانی کند !
دومی را زدم به یاد و
خاطر این شان و شوکت
و جلال و جبروتت که
دانم که باره ی مغرور
تا سر منزل مقصود
نخواهی راند !
سومی را زدم به خاطر
و یاد روزگاری که به
خواری از این در خواهی
رفت
دست قضا چند صباحی
بیش نگذشت خان را ترور
کردند
کدخدا را به جرم تهدید
و مظنون به مدت یک
سال بازداشت کردندی
هر وقت بازپرس به
سراغش می آمد می گفت
چرا مرا گرفته اید
بازپرس می گفت تو خان
را تهدید کرده ای
کدخدا می گفت : کی ؟
کجا ؟ چگونه ؟
و بازپرس میگفت آن
روزی که در مقابل
دیوانخانه ی خان سه
زرت زدی !
جاه و جلال و آقایی
شما در منطقه دقیقا
شبیه همان خان خام
هست
اگر از این قدرت و سریر
نعمت که به ناحق به آن
رسیده اید پایین بیایید
خوب می دانید که باید
به همان شغل قبلی یعنی دریوزگی و گدایی و
دعانویسی برگردید
گفت تو مایه ی ننگی
و مصداق کامل خائن !
آیا نمی بینی تمام دول
منطقه سر تعظیم به
درگاه جمهوری اسلامی
می آورند و درهر کاری
برای تمام منطقه رای
و نظر جمهوری اسلامی
اتمام حجت است ! و
بانگ و صدای جمهوری
اسلامی چنان رسا و
بلند است که گوش
فلک را کر کرده است
گفتم دقیقا پیامش رسا
و اتمام حجت است
به سان آن خان و ساز زن !
رای گفت برهمن را
چون است آن ؟
گفتم بر گرد سماط یکی
از خوانین لر بویر احمد
گروهی گرد آمده بودند
از جمله یک ساز زن !
هر کدام به نوعی خان
را از مجلس بیرون بردندی
تا مشورتی سازند
ساز زن را نیز شم حسادت
به فوران افکند و گفت :
خان صاحب عرضم !
چون چند قدمی بیرون
رفتند ساز زن را هول برآمد چنانچه اختیار ماتحت
از دست برفت و بر روی
چاشنی کوبید چنانچه
توگویی بر دهل کوبید
فی الجمله اختیار کلامش
نیز از دست بشد و
فراموش کرد آنچه که
می خواست با خان به
میان گذارد! پس از
هول جان بفرمود ای
خان : ای تری سازه
زنی !(می توانی ساز بزنی )
خان فرمود. این دهل
که تو به این زیبایی
کوبیدی هیچ نیازش به
ساز نیست !
بانگ رسای جمهوری
اسلامی دقیقا شبیه
زرت همان ساز زن
است پر از نفرت و کینه
و دشمنی و دو به هم
زنی و نفاق و شرم و
مرگ و هراس ! همان
بهتر که صدایش در گلو
خفه شود و به گوش
جهانیان نرسد که مایه
ننگ است و کان دروغ !
گفت خودت را بکشی
بالا بیایی پایین بروی
امروز تنها کشور ضد
امپریالیستی جهان
همین جمهوری
اسلامی هست ! امروزه
هر آزادی خواه در سراسر
جهان اگر بخواهد بپرسد
کدام کشور آزادی خواه
و ضد امپریالیزم در جهان
وجود دارد نام و نشان و
آدرس جمهوری اسلامی
را به او خواهند داد!
گفتم دقیقا شبیه همان
آدرسی که من به کارمند
بانک صادرات دادم !
رای گفت برهمن را
چون است آن ؟
گفت برهمن ( خود
اینجانب! البته مدیون
هستید اگر پندارید من
در تمام عمرم از آن
کارهای بد بد زده ام )
خود اینجانب زمانی
در یک کوچه با شیب
ملایم در شهر خرم آباد
زندگی می کردم .
از آنجا که زوجه ی
اینجانب وسواس عجیبی
داشت و مهمان هم زیاد
داشتیم ایشان شیر آب
را باز می گذاشت و
شیلنگ آب را در ابتدای
حیاط می گذاشت تا
مدام آب بر روی
موزاییکهای حیاط جاری
باشد تا افرادی که وارد
می شوند پای مبارک
آغشته به گلشان را
بر این آب گذارند و به
طور طبیعی و خود
جوش پایشان شسته
شود
وسط کوچه از کناره های
آن گود تر بود آب از وسط
کوچه سرازیر می شد و
به سان یک جویبار نازنین
امتداد داشت تا خیابان
اصلی !
روبروی دهانه ی کوچه ی
ما یک دیوار صاف و
عظیم بود که سازمانهای
چپ شبانه نردبان گذاشته
بودند و با رنگ قرمز و
خط درشت نوشته بودند :
کار . مسکن. آزادی
حزب الهی عزیز هم داربست
زده بودند و در جواب
کمونیستها باخط آبی
بسیار درشتر نوشته بودند :
ای گوز !
من فکر می کنم اگر ناسا
به درستی اعلام کرد که
اولین چیزی که ساخت
دست بشر هست و از
کره ی ماه دیده می شود
دیوار چین هست باید
دومین ساخته ی دست
بشر که از کره ی ماه
دیده شود همین ای
گوز باشد !
روزی برای اخذ وام
تعمیرات به بانک
صادرات رفتم جناب
عبدی پور مسؤل محترم
تشکیل پرونده بعد از
تکمیل و پایان ثبت و
ضبط تمام محتویات
گفت فلانی تا کنون در
تمام این خرم آباد هر
کس هر آدرسی به من
داده مرا از صبح تا
غروب آواره کرده که
آدرس را بیابم و از
ساختمان بازدید کنم .
تو را به خدا یک آدرس
سر راست سر راست
بده که من آواره ی
کوچه ها نشوم !
زهرخندی زدم و گفتم
اگر یک آدرس سر راست
سر راست بدم خدمتت
ناراحت نمی شوی !
گفت خانه ات آباد
چرا ناراحت !
گفتم هیچ احتیاج به
نوشتن هم نیست !
خیابان انقلاب کوچه ی
ای گوز رد جوی آب را
بگیر سرچشمه اش خانه ی
این حقیر است !
تا من زنده بودم و گاها
که چشمم به جمال
عبدی پور می افتاد
می گفت هنوز هم سر
و راست ترین آدرسی
که به من داده اند
همان آدرس خودت بود !
گفتم دوست عزیز نشان
و آدرس ما چهل سال است
که با گوز و زرت گره خورده است ! جهل سال است
ناف مارا با زرت گره
بسته اند نیاز به آدرس
دادن نیست !
با پوزش و عرض معذرت
از حضور تمام عزیزانی
که احیانا این مطلب این
حقیر را می خوانند
جهانبخش رشیدی