حکایت
حکایت
گلستان سعدی
طایفه ی دزدان عرب !
طایفه ی دزدان عرب بر سر فلات ایران بنشسته بودند ، اوباشان محلات را با خود یار کرده ! چاپلوسان بلاد را به بی گاری گرفته ! منفذ راهها و کاروانها بسته ! مسیر رودها به سوی اجاق مردمسد کرده !
ملت و رعیت از مکائد و مکر مکرر ایشان مرعوب ! دولتهای آن دیار از دست و دسیسه ی ایشان بهستوه ! لشگر جوانمردان و مبارزان مغلوب ، فقر و بیچارگی بر جان فقرا مقهور ، دریوزگی و فساد برجامعه حاکم ، مردان کاردان و شایسته در پیشگاه ایشان منفور و مقلوع و محکوم به مرگ یا هجران ،گردن هر معترض بر دار ایشان مصلوب ! به حکم آنکه ملاذی منیع از قله ی کوه خرافات و موهوماتگرفته بودند و زبان مردمان ساده لوح بلدان با محیل دین و ایمان بسته بودند ، دین و دیانت و ترسو وقاهت را ملجأ و مأوای خود ساخته بودند !
مدبران مملکت و ممالک آن طرف در دفع شرّ و مضرت ایشان مشاورت نمودند که : اگر این طایفه یدزدان مال و جان و ناموس هم بر این نسق روزگاری مداومت نمایند ، مقاومت در برابر آنان ممتنعگردد!
درختی که اکنون گرفته ست پای
به نیروی مردی بر آید ز جای
و گر همچنانش روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه ی فساد شاید گرفتن به بیل
چو نهادینه شد نشاید گذشتن به پیل
شبانگاهان از غارت بر گشته ، غنیمت به زمین نهاده ، سفره ی غارت گشوده ، غنایم ملک و ملت رابه دست دزد زادگان داده و راهی ممالک بیگانه کرده تا در عیش و عشرت روزگار گذرانند و مایه وسرمایه ی فقرا را چاشنی عیش و عشرت دارند !
روزگار بر همین نسق بگذشت ، کم کم دزدان به آنچه که دار و ندار و مایه مردم بود بسنده نکردندواضح و آشکار در مقابل چشم جهانیان بر آبرو و حیثیت مردم نیز تجاوز کردند و دروغ آشکار گفتند ! و تجاوز به عنف را تجاوز به ناموس دشمن دانسنتدو آنرا سنت خدا و رسول خدا پنداشتند !و به خق!
هر گاه مردان و زنان دلاور از کمین برخاستند و پرچم اعتراض بر افراشتند دزدان حیله گر مغز سردلاوران را هدف بگرفتند و هر آنکس را که جان سالم بردی دست یکان یکان آنها ببستند و به درگاهرئیس دزدان فرود آوردند ،
رئیس دزدان حکم به حبس در سیاه چالها بفرمودی و مزدوران و بی وطنان بر آنها بگماردند تا آنها را محبوس مقتول و مغفول و مفعول دارند، تا جایی که یا در زندان جور بمردندی یا در صفحه ی روزگاربا روحیه ای مرده شخصیتی بشکسته و یأس مفرد دست از زندگی بشستندی و مرده و زنده ی آنانرا تفاوتی بی معنا بودی !
اگر در میان خیل اسیران نو جوانی بودی که هنوز از باغ زندگی بر نخورده و از ریعان جوانی تمتعنیافته ناصحان را دل ترحم به رحم آمد و رئیس دزدان را گفتند که : توقع و کرم خداوندی است کهبخشیدن خون او بر بندگان خدا منت نهد ! که هنوز میوه عنفوان شبابش نا رسیده ! سبزه ی گلستانعذارش نا دمیده ! رئیس دزدان سخن ناصحان بر سبیل خیانت و فتنه دشمنان شمردی و بفرمود ازسپاه دشمن و کافر هر آنکس که به قهر و غضب خداوندی گرفتار آید موجب رضای حق تعالی و ائمهی اطهار است چون این جماعت شرور و فتنه انگیز را تفاوت بین کودک و بزرگسال نیست ! نوزادیکه شیر این جماعت در گلویش رفته طبع و سرشت این دشمنان بگرفته و دین و ایمانش با این فتنهگران شکل گرفته است و به راه دزدان وشریعت دزدان سازگار نخواهد شد مگر با مرگ !
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
نسل فساد اینان منقطع کردن اولیٰ تر است و بیخ تبار این بی دینان بر آوردن که آتش نشاندن واخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست و کار دزدان هم نیست !
ابر اگر آب زندگانی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرمایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزرای دربار دزدان و اوباشان و چاپلوسان همگی بر رأی بلند حاکم دزدان آفرین گفتند و رأی رئیسدزدان را همواره نظر بلند خداوندی دانستند و تکریم و تمجید بیش از حد نمودندی و هورا کشیدندی ورفع و دفع شرّ دشمنان از کرامات رئیس دزدان شمردندی و رأی بلند رئیس دزدان را در کشتن اسیرانو نوجوانان و ضعیفان و غارت اموال مردم را عین رأی و سنت رسول خدا دانستندی که فرمودی :
کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهودانه و ینصرانه و یمجسانه !
فرزند دشمن با فطرت انسانی متولد شود لاکن اولیای اوست که او را فطرت دشمن تربیت کنند!
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم که بسی آب سرچشمه ی خُرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
اینان از نسل دشمنانند تنها راه خلاص شدن از این فتنه گران شلیک به مغزشان هست که هیچ آدمعاقل بر دشمن لئیم خویش رحم نتواند کرد و بخشیدن و تربیت کردن اولاد این قوم آب در هاون کوبیدناست چون :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با طایفه ی دزدان بزرگ شود
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کس
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس
نیکویی با بدان کردن چنان است
که بد کردن به جای نیک مردان
عاقبت به خیر باشید
جهانبخش رشیدی