ملاکت
ملاکت
قسمت سوم .
تقدیم به همه ی عزیزان .
سال تحصیلی هزار و سیصد و چهل و سه – چهل و چهار ششم ابتدایی بودم
در پایان سال تحصیلی در خرداد ماه امتحان نهایی داشتیم . امتحان نهایی در پل دختر برگزار می شد
بسیاری درسهای پایه ی ششم بخصوص ریاضی (حساب و هندسه) بسیار سخت بود . سرفصلهای زیاضی آن زمان در حد شاید فوق لیسانس رشته ی ریاضی این زمان بود . مرابحه - تنزیل – تناسب نسبت و ..... هندسه ای داشتیم در حد مثلثات سال آخر دبیرستان .
معلم آن سال ما که روحش شاد از سادات خرم آباد بود تمام مسایل سخت ریاضی را که قادر به حل آنها نبود با یک ترفند ساده رد می کرد می گفت اینها امتحانی نیستند .اما دانش آموزانی داشتیم که دارای استعداد خدادادی بودند و به طور خود جوش به راحتی سخترین مسئله ها را حل می کردند و به ما هم یاد می دادند . من هنوز هم فکر می کنم یکی از بهترین معلمانم همان دانش آموز همولایتی و هم کلاس خودم بود .
از شانس بد من چوپانی داشتیم همان اوایل اردیبهشت فرار کرد و رفت . به هر دیاری سرزدیم کسی را برای چوپانی نیافتیم برادر از من بزرگتر تازه به سن جوانی رسیده بود و غرورش به وی اجازه نمی داد که از گله مواظبت کند این بود که من مدرسه را رها کردم و از اول اردیبهشت دنبال گله افتادم تا روزی که بنا بود امتخان نهایی برگزار شود .
روز موعود وقتی به مدرسه رسیدم بچه ها به صف آماده ی رفتن بودند .معلم فقط پرسید این مدت درس خوانده ای آمادگی داری برای امتحان گفتم بلی . آن زمان هنوز ماژین و کل آن منطقه نه پل داشت نه جاده نه برق نه آب پیاده راه افتادیم با کلک از سیمره گذشتیم و از آنجا با یک پیکاب به پل دختر رفتیم .
من از درس ریاضی و جغرافی تجدید شدم.
کتابهای درسی آن زمان ، تاریخ – جغرافی – علم الاشاء (علوم)بسیار بزرگ و زیبا و دارای عکسها و تصاویر و محتوای عالی بودند . صمد بهرنگی عزیز در یک مطلب انتقادی نوشته بود : این کتابها نه در زیر بغل جا می گیرند نه در کیف و نه در کشوی میز . غیر از ایشان روشنفکران دیگر نیز به جان آن کتابها افتادند و سرانجام آنها را عوض کردند . امروز که در این لندن به کتب درسی دانش آموزان ابتدایی می نگرم تازه افسوس می خورم که ما چه چیزهایی را از دست دادیم و به جایش چه چیزهایی نشاندیم .
خرداد از کبیر کوه به جهت امتحان به پل دختر آمدم شهریور از چقلوندی همراه آن یکی برادر بزرگترم شب را در قهوه خانه ی پل دختر داخل محوطه ی باز خوابیدیم شام هر کدام یک تکی سفارش دادیم ! تکی غذایی بود شبیه خورشت قیمه که روی دوری ( بشقاب ) مقداری برنج و مقداری خورش می ریختند با بو وطعم و عطر و مزه ی واقعا دلپذیر . البته شاید ما چون نخورده بودیم آنقدر بر ما می چسبید . قیمت آن یا ده ریال بود یا پانرده ریال .
امتحان بر گزار شد و من هم قبول شدم .
و در پایان شهریور در دبیرستان امیر کبیر خرم آباد ثبت نام کردم آن سال به حدی دانش آموز ثبت نام کرده بود که دبیرستان مجبور به افتتاح ضمیمه ی امیر کبیر شد .
ضمیمه ی امیر کبیر در پشت اداره دارایی به طرف چهارراه بانک در یک کوچه ی بن بست که از سطح کوچه شش یا هفت پله می خورد تا به محوطه ی مدرسه می رسید و دو ردیف اتاق در دو طرف محوطه داشت بالای پله ها در ورودی ساختمان نیز دو اتاق داشت یکی دفتر مدرسه بود دیگری اتاق سرای دار .
دبیر زبان آن سال ما شخص بسیار محترمی بود به نام علوی من آن سال برای اولین بار و آخرین بار انگلیسی هم قراعت هم دیکته و هم گرامر با نمره ی عالی قبول شدم بیشتر درسهای انگلیسی را می توانستم از حفظ بخوانم اما افسوس که آموزش آن سالها فقط خواندن و نوشتن بود و اصلا از صحبت کردن خبری نبود .
من همراه خواهر زاده ام یک اتاق در یکی از خانه ها در کوچه ی بهرام در محله ی شمشیرآباد اجاره کرده بودیم عرض این اتاق یک متر و بیست سانت بود و طول آن سه متر و نیم . بعد از چهار ماه یکی دیگر از اتاقها خالی شد و ما به آنجا کوچ کردیم و توانستیم نفس راحتی بکشیم .
در وصف لجبازی این خواهرزاده فقط این کافی هست که به عرض شما برسانم تمام لجبازهای دنیا در مقابل ایشان توهمی بیش نبودند و نیستند .!
شش ماه از من بزرگتر بود همین سبب شده بود که یک سال از ما زودتر به شهر بیاید و هر کار اشتباهی که انجام می داد که البته تمام کارش اشتباه بود وقتی او را سرزنش می کردیم می گفت : هر چی باشد من یک سال زودتر از شما به شهر آمده ام .
از لجبازی او اگر بخواهم بنویسم دفترهای دنیا کم می آید همین قدر به عرض مبارک برسانم که هر کدام از ما یک فرش دومتری با خود آورده بودیم ایشان فرش خود را دم درب ورود به اتاق پهن می کرد و می گفت تو حق نداری از روی فرش من عبور کنی .در ورودی اتاق با دو پله از محوطه جدا می شد من می بایستی دم در بایستم اول هرچه در دستم بود پرت کنم روی فرش خودم و بعد خودم را نیز جفت پا پرت کنم روی فرش خودم . گاه حین پرش سرم به قسمت بالای در می خورد و او قاه قاه می خندید .
لابد عزیزان با خود فکر می کنند اینکه راه حلش خیلی ساده بوده است تو فرش خودت را می انداختی دم در ! مگر چنین چیزی قبول می کرد !
تقسیم کار می کردیم ، مثلا من باید جارو می کردم ایشان می بایست ظرفها را بشوید زمانی که من مشغول جارو بودم می آمد بالای سرم می گفت : جاروکار جاروته بکن !و غلت می زد و می خندید . آخر سر که جارو تمام می شد شروع می کرد دبه در آوردن می گفت : آقا تو ناراحتی که جارو را تو انجام بدهی خیلی خوب من جارو می زنم تو ظرفها را بشور . باز من قبول می کردم این بار می آمد باز شروع می کرد : ظرف شوی ظرفاتو بشوی . دوباره فردا از نوع تقسیم کار می شد و باز فردا تو بخوان زین معضل آیتی چند .
حالا این وضعیت را داشته باشید تا زمانی که پدرش می آمد . اولا باید به عرض برسانم پدرش بر خلاف ایشان بسیار محترم و عزیز بود یعنی من هنوز در میان عشایر انسانی به سالمی و مهربانی و صداقت و سلامت ایشان ندیده ام .
اما همین که پدرش می آمد من دست به کار چای می شدم فریاد می زد : نه نه نه هه خدا نه هیسه دوره می شکنیشو تو کی می تونی ! از من می گرفت خودش چنان تمیزشان می کرد چای غذا آماده می کرد . بعد شروع می کرد جارو کردن ! ظرف شستن و .....نان خودش می رفت می خرید می گفت : شاطر حسن به تو نان خوب نمی دهد . کارها که تمام می شد بلافاصله شروع می کرد درس خواندن ! اگر بتوانم درس خواندش را به تصویر بکشم یا اینکه فیلمی از آن بسازم به جرات می توان گفت تمام فیلمهای چارلی چاپلین را بایکوت خواهد کرد .
چهارزانو رو به پدر می نشست کتاب را روی فرش می گذاشت دو دست را طوری روی دوگوشه ی چپ و راست کتاب می گذاشت که انگاری کتاب می خواهد در برود و بعد با صدایی در گلو زیر لب تند و تند که می شد فقط یک صدایی شبیه پته پته پته یا پلت پلت پلت شنید اول یک پاراگراف را بدون اینکه نگاهی به من یا پدرش بیافکند می خواند ، بدینگونه پلت پلت پلت پلت پلت پلت ......به ناگاه مکسی می کرد سری به چپ و راست تکان میداد یعنی اینجاش سخته، گیر داره و باز دوباره حرکت می کرد ، رفع گیر می شد دوباره پلت پلت پلت پلت ....
سکانس بعد ! حالا سر را به سوی سقف بالا می برد دست چپش هنوز روی کتاب بود و همین پاراگراف را از حفظ می خواند
پلت پلت پلت پلت ..... به ناگهان گیر می کرد یعنی چیزی را فراموش کرده بدون آنکه سر را پایین بیاورد انگشت شاهد دست راست را روی پیشانی می گذاشت و فشار می داد سر همچنان بالا بود با حالتی متوحش پئئئئئئئئئئئئه به ناگهان رفع گیر می شد پلت پلت پلت پلت ..... گاه هم اصلا یادش نمی افتاد با خشم و آه و افسوس سر را پایین می آورد دوباره شروع می کرد همان پاراگراف را از اول!
تا نزدیکهای خواب به همین صورت پایین می رفت و بالا می آمد ومن همچنان مر کرده و حرص می خوردم همزمان پدر با لبخندی رضامند برلبان همراه سر پسر او هم سر را بالا می برد و پایین می آورد بالا می برد و پایین می آورد و یک آن از پسر چشم بر نمی داشت آخر سر از من می پرسید: پس تو درس نداری پسر بدون اینکه پلت پلت پلتش قطع شود سه چهاربار تند و تند سر را به راست و به چپ می چرخاند یعنی ولش کن او هیچوقت درس نمی خواند به جای من جواب هم می داد .
سرانجام تا دم گاراژ همراه پدر می رفت و سکانس بعد زمانی شروع می شد که از بدرقه ی پدر بر می گشت !
محکم در را باز می کرد یک غلت کامل می زد و بعد می گفت : خدا چته هی مر می کنی . نمی گذاری کلاه سرشان بگذاریم پولی ازشان بگیریم !
ولی دمش گرم تا مدتها با همین ترفند پول سینمامان جور می شد .
آن سال من برای اولین بار و آخرین بار با معدل عالی خرداد ماه قبول شدم ایشان هشت تجدید ی آورد آنزمان فکر می کنم قانون این بود اگر نه تجدیدی می آوردی یک ظرب رفوزه می شدی .
شنیدم مادرش گفته بود ک مادرش بمیره تا مواظب درس و مشق فلانی بود خودش چند تجدیدی آورد .
از کودکی به کشتی علاقه ی عجیبی داشتم دلیل این علاقه مندی دو چیز بود . یکی اینکه هیچکدام از بچه های هم سن و سال من نمی توانستند مرا زمین بزنند و گاه حتی زور بچه های از خودم درشتر را هم داشتم
دوم وجود یکی از پهلوانان واقعا به تمام معنا پهلوان در محل زندگی ما که همیشه سر راه مدرسه زیارتش می کردیم . هیکل و اندام واقعا آراسته ی خدادادی و ابوهت عجیبی که در سیمایش بود که مارا به وجد می آورد جزء تبعیدیهای به خراسان بود حتی تا این اواخر که سنی از وی گذشته بود از خراسان می آمدند سراغش و با ماشین شخصی می بردندش برای کشتی .
همیشه آرزویم این بود کشتی بگیرم . وقتی به شهر آمدم این آرزو تشدید هم شد فقط منتظر بودم که چگونه بروم و از چه راهی وارد شوم برایم مشکل بود .
شمشیر آباد آن زمان یک باریکه راه بود سمت کوه تماما دیواره ی صخره ای بود که روزانه سنگتراشان در حال کندن سنگ بودند سمت رودخانه چند کاروانسرا و یک مغازه ی خواربار فروشی داشت ما تمام ماحیتاج خود را از همین مغازه خرید می کردیم البته عزیزان مشکوک نزنند که مثلا ماحیتاج ما چه بود تمام زمستان معمولا ماست بود و پنیر بهار هم اگر پول داشتیم هندوانه !
روزی بر در این مغازه یک جوان واقعا خوش هیکل و خوش سیما چهارشانه دیدم که مشغول خوردن بیسکویت و نوشابه بود مجذوب هیکل او شدم از گوشهای شکسته اش فهمیدم کشتی گیر است آن زمان شاید ایشان چهار یا پنج سال از ما بزرگتر بود .
هر روز غروبها می رفتم درب مغازه که شاید ببینمش دوست داشتم هرچه بیشتر به او نزدیک شوم می خواستم در مورد کشتی با او صحبت کنم ولی روم نمی شد .
روزی همراه یکی از دوستانش همانجا دیدمش خیلی زود حرکت کردند به طرف خیابان مولوی من هم جلوتر از آنها حرکت کردم یک احساس عجیب انگار مرا به عقب می کشاند که هر چه بیشتر به ایشان نزدیک شوم . من جلو ایشان پشت سر من در حال گفتگو و حرکت بودیم که نرسیده به مسجد شنیدم که به دوستش گفت : این بمیرد دروغ نمی گویم و همزمان چنان با کف دست زد پشت سرم که سرم خم شد به طرف زمین جلو چشمانم سیاه شد در آن لحظه گفتم : تف د ریت نامرد ! همچنان سرم پایین بود . بعد از چند ثانیه یواش یواش نور به چشمانم برگشت از پشت سر دیدمش راه می رفت و کف دستهایش به طرف عقب می چرخید.
سالهای سال بیشتر شبها حتی گاهی همین الان هم که نزدیک پنجاه و پنج سال از ان ماجرا گذشته گاها از خواب می پرم و همان جمله را به زبان می آورم (تف د ریت نامرد )
محیط زندگی من آرزویم را به گور برد من هیچگاه بعد از آن روز دیگر به کشتی فکر نکردم . با ذکر این خاطره نمی خواهم عزیزانی فکر کنند من آدمی هستم عقده ای یا کینه ای از آن شخص به دل دارم نه فقط به این خاطر نوشتم که عزیزانی که مطلب مرا می خوانند بدانند که محیط پنجاه درصد آموزش و پرورش ماست ، تعلیم و تربیت ماست ، گاه حتی یک آن رها کردن بچه ها در محیط ممکن است ضربه ای به آنها وارد کند که تا عمر دارند برایشان غیر قابل جبران باشد . بچه ها را به امید خدا در محیط رها نکنید . هیچ بچه ای از بی ادب ادب نمی آموزد این یک مثل اشتباه و خانمانسوز است .
دست روزگار چرخید و من و همان آقا بعد از چهل سال بنا به موقعیتی که در آن قرار گرفتیم با هم دوست شدیم به من بیش از حد احترام می گذاشت شاید از نحوه ی احترامش حس می کردم خودش هم مرا و هم آن صحنه را به یاد دارد . ولی هیچوقت به رویش نیاوردم الان هم اولین بار است که من دارم این خاطره ی تلخ را تعریف می کنم هیچگونه ناراحتی از ایشان ندارم خیلی هم دوستش دارم
ادامه دارد
ممنونم
جهانبخش رشیدی