تفنن در لندن 

  دوستى بر من تاخت : تو در لندنى خوش مى گذرد!  با تفنن زندگى مى كنى! 

 

ايران كه باران مى بارد اولين قطره را بر پيشانى من مى كوبد ! من با صداى برخورد اولين قطره ى باران  بر روى برگ خشك ايران به رقص در مى آيم ! اگر دير مى بارد اولين ترك را لب خشك من بر مى دارد اگر سيل مى آيد اول خرمن آرزوى مرا آب مى برد زلزله اول از گسل دريچه ى آئورت شاهرگ قلب من شروع مى شود،  

وقتى دخترم شاد از كار روزانه بر مى گردد من اشك مى ريزم به خاطر دخترانم در ايران كه سنشان به پنجاه رسيده هنوز دارند سراغ شغل مى گردند 

مى خواهم از چهار راه رد بشوم همه ى ماشينها به احترامم مى ايستند من خطهاى سفيد روى آسفالت را سياه مى بينم و روى هر خط جنازه اى افتاده لى شده در زير چرخ

هر ميدان كه عبور مى كنم به چراغهاى عابر به خطوط عابر به قانون و مقررات عابر كه مى نگرم به ياد ميدان جهمنى و جنايت كيو مى افتم كه با بيست خروجى و ورودى يك خط عابر يك چراغ عابر ندارد ! انسانهاى سالم ،زن مرد پير جوان كودك معلول همه بايد بدوند و از ميان بمبهاى وانت بار خود را تا آنسوى خيابان نجات دهند ! من در هر ميدان زيباى لندن به جاى صداى دلخراش بوق صداى خرد شدن استخوانهاى كودكان سرزمينم در اطراف ميدان كيو را  مى شنوم ! 

تلفن من به صدا در نمى آيد مگر زمانى كه در آنسوى خط دختر يا پسرى يا مادرى يا پدرى تمام قد غرورش را شكسته و از فقر و نا اميدى آخرين رمقش را در كلام من مى ريزد تا چشمان من به حالش قطره اى اشك بريزد ، باور كن ديگر جان به لب شده ام هر فقرى اول تلفن خانه ى مرا مى نوازد ! بزران واقعى در جيب من است و خانه ام از صبح : هى لو هى لو  هست تا غروب  ! ساعت خواب من هيچوقت با ساعت گرينويچ كوك نشد ! 

من الان مى دانم پشت خانه ى شما چه كسى دارد دود مدبختان را نظاره مى كند 

من الان دارم رهگذرانى كه از درب موسسات پولى دزدان با حسرت به ميله هاى آهنى نگاه مى كنند مى بينم ! من مى بينم بيوه زنى را كه چگونه با حسرت به صندوق خالى موسسه ى مالى زل زده است و زير لب مى گويد اگر پولم هنوز در اين صندوق بود  براى دخترم مداد رنگى مى خريدم ! 

من الان دارم كاروان خون لخته شده ى مردم ماتم زده را كه به سوى غزه و حلب مى برند مى بينم

من الان چوب مستراحى به نام بشار اسد را مى بينم كه در كاخش دارد با سرانگشتان خونينش بسته هاى اسكناس مردمم را مى شمارد و در حين شمارش نيم نگاه تلخى به سردار مى افكند  كه نكند بسته اى كم باشد ! نه آخر سر برج است حقوق ششصد و هشتاد هزار نظامى سورى بايد تا حالا رسيده باشد هيچ بهانه اى هم پذيرفته نيست همان گونه كه حقوق خزب الله لبنان سر ساعت مى رسد بايد حقوق سرباز حلب هم سر ساعت برسد گوش كسى  بدهكار نيست اينجا پاى آبرو و حيثيت در ميان است 

به كسى چه مربوط كه رفتگر شهردارى شش ماه حقوق نگرفته است ! كارگر هفت تپه هشت ماه ! 

من از صبح خون مى بينم و ظلم و سياهى و ماتم و گريه و زارى كودكان سرزمينم  را ! 

من نيارعلى ندارد را هنوز مى بينم كه توپ فوتبالش كاغذهاى سياه مچاله شده است كه دورش را با نخى پيچانده است 

من در لندن كور متولد شده ام ! از تمام تابلوهاى زيبا از هنرمندان چيره دست دنيا كه در اين شهر هست من يك تابلو را بر ديوار روبرويم نصب كرده ام با آن صورت تكيده از فقر و آن كت عاريه اى بزرگتر از هيكل ، هر طرفش كه نگاه مى كنم زيادى گشاد است و گشادى آن استخوانهاى لاغر را در پوستى خشك شده از فقر به نمايش مى گذارد و آن چشمان ملتمس و البته آن انگشتان سرشار از هنر بر سيم نازك كمانچه  !

و آن قوض باد كرده ى حنجره كه مى دانم دارد على دوسى  مى خواند چه بيتى !نه رديف دارد نه قافيه نه وزن و اصلا نه شعر است و نه نثر هيچ صنعت شعرى در وجودش نيست چند تا كلمه ى ساده است و ملموس همه روزانه به تماشاى اين كلمات مى نشينيم اما متوجه نمى شويم معنا را مگر از زبان عليرضاى پير به بيرون پرتاب شوند آنوقت پى مى بريم كه  زيباست آنقدر زيبا كه مى شود ميلونها بار گوش داد حرف دل است شعر نيست درد است ! درد كهنه كه هر آن مزمن تر مى شود ! زخم است كه هر آن بر پيكر ستاره اى تازه جراحت مى اندازد! آرى اين بيت كه تو هم بارها شنيده اى ! 

 

مردمونى  حاكمِمو ناشيه 

تا مورنمو مى كُشَنمو

 

آرى من يك تابلو دارم كه نماد تمام دردهاى سرزمينم همين يك تابلوست ،مرحوم عليرضا ! 

من از تمام گالريهاى زيباى لندن همين را به تماشا نشسته ام از تمام اشعار دنيا همين بيت را برگزيده ام ، من همراه افسران آمريكايى بر دامان گونگادين خود را آويزان كردم و بر بال ابرى كه گونگادين را تا دروازه ى بهشت برد خود را رساندم اما شر اين يك بيت را نتوانستم از سر خود بكنم و به گناه همين بيت ناقص در دروازه ى بهشت درجا زدم 

مردمونى حاكممو ناشيه 

تا مورنمو  مى كشنمو

اين آخرى را كه بردند كه هم سيد بود و هم امام ! كه تمام روزهاى هفته تنها آرزويش اين بود كه نميرد و همين يك جمعه هم زنده باشد تا يكبار ديگر برود يوزپلنگش را ببيند ! عجا كه گفتند از فرط نااميدى هيچ اميدى به زندگى نداشته است زير پيراهن خود را بلعيده تا بميرد ! تازه فهميده ام چرا دوهزار و پانصد سال پيش آن مرد گفت : خدايا مملكتم را از شر دروغ رها كن !

هنوز هيچ آوايى نتوانسته است جاى كمانچه ى فقير عليرضا را در قلب من تصاحب كند ! 

آرى من زندانى سلول پنجاه و چهارم 

فرق من با ديگر زندانيها در اين است كه من هفته اى يك بار سرى به سلولم مى زنم آخر تو نمى دانى عزيزم در اين سلول پنجاه و چهار اجسامى از مفرغ ساخته اند از گذشته هاى دور و زير هر كدام با خط زيبا نوشته اند : لرستان ! 

بگذريم عزيزم اگر فكر كرده اى من در لندن هستم كور خوانده اى 

 

بدو گفتم اى يار پاكيز ه خوى 

چه در ماندگى پيشت آمد بگوى

بغريد بر من كه عقلت كجاست

چو دانى و پرسى سؤالت خطاست

نبينى كه سختى به غايت رسيد 

مشقت به حد نهايت رسيد

بدو گفتم آخر تو را باك نيست

كشد زهر جايى كه ترياك نيست 

گر از نيستى ديگرى شد هلاك

تورا هست بط را ز توفان چه باك 

نگه كرد رنجيده در من فقيه

نگه كردن عاقل اندر سفيه

كه مرد ارچه بر ساحل است اى رفيق 

نياسايد و دوستانش غريق

 

نمى دانم روزى چند بار ما ايرانيان واجب است كه اين ابيات سعدى را بخوانيم و روزى چند بار بايد از رويشان مشق بنويسيم اما همين قدر مى دانم بر معلمين ما واجب است تكليف يك سال دانش آموزان را شبى ده بار از روى همين ابيات تجويز كنند 

تا شايد تو به من نگويى تو كه در لندنى چه كار با ما دارى تو دارى با تفنن زندگى مى كنى! 

ممنونم

جهانبخش رشيدى