سایه های سیاه
سایه های سیاه
تقدیم به مادران ودختران ایزدی!
سوسوی نور دو چراغ از دور به چشم می خورد . در تمام آبادی نوری نمانده بود جز این دو چراغ . سایه های سیاه همین چند روز پیش بود که رندگی را از این آبادی ربودند . نیمه های شب بود . سگ خانه سرش را بالا گرفت . گویا به ستاره ها زل زده است. یا در بین ستاره ها به دنبال ستاره ای می گردد . از روزی که صاحبش را کشتند برایش عادت شده بود مدام در تاریکی شب به ستاره ها زل می زد .ناله ای از عمق درونش سر داد. انگار از دور بوی وحشتی را حس کرده باشد . دختر تنها باز مانده از قافله ی قتل عام شده در کنار پنجره ایستاد ودر تاریکی شب تکیه بر تفنگ پدری زد . از نور کم رمق ستاره ها بر گندمزار دشت سایه های سیاه را از دور دید . سگ وحشتزده پشت به پشت و پاس کنان آمد تا به درب خانه تکیه زد . این وحشت او از سایه های سیاه معمول شده بود . او هم تنها باز مانده ی سگان این آبادی بود . همه را چه وحشتناک کشتند و در میان کوچه های کاهگلی و بیابان رها کردند . همین چند وقت پیش بود با ریزش قطره های طربناک باران بوی کاه گل ،بوی خاک ، بوی مادر، بوی زندگی ، احساس بودن و زیستن از این کوچه های کاه گلی به مشام می خورد . مردان ده چه قهرمانانه آستین همت بالا می زدند و راهی دشت می شدند . در گندمزار دشت صدای جرینگ جرینگ داسهایشان در آسمان دشت می پیچید . چه مغموم و شکست خورده همراه سگان آبادی در سایه های تاریک و وحشت کشته شدند . و تنشان را به سزای اعمال و گناه ناکرده در گودال نکبت و خرافات دفن کردند و رفتند و بردند هر آنچه از آن خودشان نبود . و خوردند هر آنچه از آن خودشان نبود . و دریدند هرآنچه پرده ی حرمت وعصمت وپاکی بود و لگد کوب کردند خون تن انسانهایی را که حقشان تحقیر و کشتن نبود . حقشان زندگی بود در آغوش دشت در آغوش فرزندان و خانواده . آه و ناله و نفرین پیرمردان و پیرزنان را کفر خدا شمردند وگلوی کفر گو را با تیغ دین و داد و عدالت دروغین بریدند . با تیغ عدالتی که بوی تعفن خون مردگان هزاران ساله می داد .
دختر تنها و غمگین و هراسان کنار پنجره ایستاده بود و فکر می کرد . صدای پرواز دو قمری که روی تک درخت روبروی خانه لانه ساخته بودند را شنید . آنها هم سایه های شوم سایه های سیاه را از دور حس کردند و پا به فرار گذاشتند . همچنان سایه های سیاه وحشت آرام آرام گام بر می داشتند و پیش می آمدند . هر چه جلوتر می آمدند بلندتر می شدند و قد می افراشتند . دختر تفنگ پدری را برداشت و از خانه بیرون زد . دستی به سر سگ کشید . آرامش کرد . اما سگ همچنان در تب و التهاب بود . دختر تفنگ را به دیوار تکیه داد و قفل را پیدا کرد و بر درب خانه آویخت . چه قفلی ! مگر می شود در برابر این سیاه رویان قفل استقامت کند . اما باید در آخرین لحظات خروج از خانه ی پدری به این قفل هم اطمینان کرد و امید بست . این قفل آخرین یادگار مادر بود و پدر و برادر و خواهر . پدر و مادر را کشتند و برادر و خواهر را به غنیمت بردند . همین دیوارهای خالی را دوست داشت حفظ کند . شاید روزی برسد دوباره عطر گیسوی مادر را و بوی عرق تن پدر را که از کار برگشته است در این چهار دیواری خالی حس کند . آن سایه های سیاه پدر را و مادر و خواهر و برادر را از زیستن و زندگی ساقط کردند به بهانه ی رستگاری ، هدایت ، و رسیدن به سعادت و به بهانه ی خدا . شاید انسانهای نخستین که در غارها زندگی می کردند قوانین انسانی مشترکی را رعایت می کردند شاید چون به هم می رسیدند به هم احترام می گذاشتند و حرمت انسانیت را نگه می داشتند اما این بد دینان سیه روی هرگز بویی از انسانیت نبرده اند .
باید خانه ی پدری را رها کرد و رفت .در خانه را باید قفل زد به روی زندگی به روی مهمان به روی حرمتها چه اینان که در راهند بویی از انسانیت نبرده اند .باید ره زین سرای خاکی بر گیرد قدم در تاریکی شب بگذارد با تفنگی که تنها یادگار پدر است . چراغ خانه را روشن گذاشت و تیری به سوی سایه های سیاه شلیک کرد فقط به خاطر جلب توجه سایه ها که بدانند هنوز هم در خانه کس است . پس سگی که یادگار دوستی و وفاداری است دست بر سرش کشید و تفنگ را حمایل کرد و از خانه بیرون زد و قدم در سکوت تب دار کوچه ها گذاشت .
یک چراغ دیگر هنوز در آبادی سوسو می زد . چراغی که بر گردش پیرزنی زنجور و دخترکی خورد سال کز کرده بودند و در انتظار چهرهای کریه سایه های سیاه بودند چهره های خشم آلود و حق به جانب . به خود می لرزیدند اما دم بر نمی آوردند . به ناگاه صدای باز شدن درب سکوت وحشت را شکست . قدم خیر قدم به درون خانه گذاشت . در آن شب ترس و وحشت در آن اضطراب و مرگ باز هم به حرمت خانه سلام کرد و کنار آنها نشست .دخترک خورد سال سرش را از روی سینه ی مادر بزرگ بر داشت و خود را در گردن قدم خیر آویخت . قدم خیر پس تفنگ را به زمین زد روی دو زانو نشست و سر کودک را روی سینه ی خود فشرد و گفت ، نترس گرگها هنوز دورند، سگان وحشی هنوز خیلی مانده تا به آبادی برسند . از این وحشت سگ خانه نترس او بوی کفتارها را از فرسنگها دور می شناسد و می فهمد. هنوز خیلی مانده تا سایه های سیاه به آبادی برسند . نترس من اینجا هستم با تفنگ پدرم و قطاری پر . شجاع باش به مادر بزرگ پیرت قوت قلب بده .او تنها یادگار پیران ایلی است که غارت شدند و کشته شدند . با شهامت و شجاعت مرگ را پذیرفتند اما تسلیم افکار پوچ و هرزه ی مشتی انسان نماهای ماقبل تاریخ نشدند . ما هم خواهیم مرد ! اما بگذار با شهامت بمیریم . مشتها را گره کن و با قدرت هرچه تمامتر به صورت نجسشان بزن اگر خواستند دست به سوی تو دراز کنند . از مرگ نترس از این سایه های سیاه نترس . امید داشته باش به روزی که دوباره از این خاک ، از این کوچه های کاه گلی ، از این خونهای به ناحق ریخته نیلوفر بروید گیاه سیاوشان بروید . دوباره آبادی پر از آبادانی شود . این سایه های سیاه دیر یا زود در سیاهی نفس کثیف و تعفن ونفرت خود گم خواهند شد . مطمئن باش که دوباره حیات به این آبادی بر خواهد گشت .کسی که در تمام وجودش سر انگشتی صداقت محبت حقیقت ایمان نباشد به زودی در خودخواهی خود گم خواهد شد . آنها چون کفتارهای لاشخور و گرسنه همدیگر را برای لقمه ای حرام نابود خواهند کرد . حرام در ذات این حرامیان حرامزاده است .
صدای دلخراش کفتارها در دهکده پیچید . بر روی گودالی که اجساد مردگان را در آن دفن کرده بودند غوغایی به پا خاست . با صدای کفتار ها قدم خیر برخاست و اوضاع را برانداز کرد . لاشخورها بو کشیده بودند و اجساد را از زیر خاک پیدا کرده بودند و بر سر تقسیم اجساد عزیزان به هم می تاختند . کاری از کسی ساخته نبود . برگشت پیش دخترک و مادر بزرگ . گفت نترسید سایه ها هنوز دورند . آنها آنقدر ترسو هستند که تا هوا روشن نشود حمله نخواهند کرد . با سپیده ی صبح اول لاشخورها در آسمان ظاهر خواهند شد . بوی تعفن لاشخورها ،بوی اجساد ، بوی گند کفتارها بوی عرق تن این سایه های سیاه همه در هم خواهد آمیخت و این همه سوغات این سایه های سیاه است که برای رستگاری این آبادی آورده اند . آنها صبح زود صبحانه در فضای گند این آبادی خواهند خورد و سپس خود نیز در تعفن این آبادی محو خواهند شد . مادر بزرگ گفت :دخترم صدای کفتارها می آید ؟ مثل اینکه اجساد را از زیر خاک بیرون کشیده اند؟ و دیگر منتظر جواب هم نماند . در ذهنش داشت تن عزیزانش را می دید که به دندان کفتارها تیکه تیکه می شدند . انگار که سکته کرده باشد لب نگشود . سکوتش از هر کلامی گویاتر بود . سکوتش غم بود و ماتم و رسوایی و بی عدالتی و خواری . اما لب نگشود . گاه نگاهی به قدم خیر می انداخت و گاه نگاهی به دختر کوچکش . بیشتر غصه می خورد که اگر می دانست آبادی را به خاک و خون کشیده اند هیچوقت بر نمی گشت . هیچ نگفت اما از سکوتش می شد هزاران داستان نوشت و هزاران شعر سرود . به ناگهان دست دراز کرد و از زیر گلیم پاره که تنها یادگار باز مانده از غارت سیاه رویان بود شناسنامه ای را بیرون آورد و به سوی قدم خیر دراز کرد و گفت: دخترم نگاه کن هنوز نه سالش نشده است !پوست صورت قدم خیر کرخت شد سر را به سوی آسمان کرد و یک دور در هوا چرخید . بدون آنکه لای شناسنامه را باز کند دوباره آنرا به مادر بزرگ داد و گفت : مادر کار به آنجا نمی کشد مطمئن باش نمی گذارم کار به آنجا بکشد . پیر زن یک بار دیگر به زبان آمد و به دخترک نگاهی کرد و گفت اگر قصد تجاوز ........و نصف جمله اش در گلویش گیر کرد . قدم خیر دوباره گفت مادر کار به آنجا نمی کشد من به تو قول می دهم وانگهی مگر این سیاه رویان شیطان صفت می فهمند که شناسنامه چی هست آنها فقط نظر به ظاهر بچه ها می اندازند .
دخترک پرسید خاله : تجاوز یعنی چی ؟ چه می توانست بگوید جز اینکه مشتی دروغ سر هم کند . گفت :همین که آمدند کشتند بردند خوردند غارت کردند یعنی تجاوز ! همین سایه های سیاه که دارند به سوی آبادی می آیند یعنی تجاوز . دخترک پرسید : یعنی کفتارها هم تجاوز کرده اند . قدم خیر گفت نه این جانوران به خاطر سیر کردن شکمشان به هرمکانی سر می زنند . دخترک گفت شاید این سایه های سیاه هم به خاطر سیر کردن شکمشان می آیند . قدم خیر گفت : نه این سایه های سیاه به خاطر سیر کردن شکمشان نمی آیند بلکه اینها هدف دارند و باور دارند و به خاطر باورشان می خواهند همه چیز را از ما بگیرند . دخترک باز پرسید باور یعنی چی ؟ قدم خیر گفت یعنی به یک چیزی ایمان دارند . باز دخترک پرسید : ایمان یعنی چی ؟ قدم خیر گفت : ایمان یعنی اینکه به خاطر آن چیزی که باور داری زندگی دیگران را نابود سازی !!
دخترک گفت : پس ایمان چقدر چیز بدی هست !قدم خیر دستی به سرش کشید و گفت : ایمان چیز بدی نیست و همه ی ایماندارها هم بد نیستند . اما این سایه های سیاه از دینشان و ایمانشان فقط برای تجاوز و غارت و کشتار تضیع حقوق دیگران استفاده می کنند .
قدم خیر ادامه داد : امیدت به خدا باشد . خدا تواناست تمام قدرت ها در مقابل قدرت خدا هیچ است . او قادر است هر کاری انجام دهد . بدون قدرت و صلاحدید خدا هیچ کاری انجام نمی شود . امیدت به خدا باشد هیچ کاری بی خواست خدا انجام نمی شود .
دخترک آرام پرسید : خاله اگر همه ی کارها در دست خداست و هیچ کاری بی خواست خدا انجام نمی شود پس این کفتارها را خدا فرستاده تا بدن پدرو مادرانمان را بخورند ؟ این سایه های سیاه را خدا فرستاد تا پدر و مادرانمان را بکشند و خواهر و برادرانمان را به غنیمت ببرند و دارو ندارمان را غارت کنند ؟ و سگانمان را هم بکشند ؟ پس این سایه های سیاه را خود خدا می فرستد ؟
گندی بود که خود قدم خیر به افکار این کودک در این شب ظلمانی در محاصره ی این همه دشمن زد !هیچ راهی نماند برای امید دادن به این بچه . قدم خیر مات و مبهوت مانده بود که چه بگوید . تمام توان خویش را به کار بست که شاید جوابی به درد بخور و قانع کننده بیابد اما نتوانست . خدا را بد جور جلوه داده بود. در ذهن این کودک سایه های سیاه و کفتارها زورشان از خدا بیشتر بود . حالا باید خدایی را توصیف می کرد که بعضی کارهای خوب در دست اوست و کارهای بد در دست دیگران . اما چگونه توجیه کند. چگونه حرف خود را پس بگیرد و بگوید نه این سایه های سیاه را خدا نفرستاده است و اصلا ربطی به وجود خدا ندارند . چگونه ثابت کند که اینان انسانهایی هستند خودسر خود رای که خدا را دستمایه ی خود کرده اند تا به بهانه ی خدا همه چیز را از آن خود سازند . دخترک هنوز مانند تشنه ای که منتظر نوشیدن قطره آبی باشد چشمان معصومش را به لب و دهان قدم خیر دوخته بود که شاید از دهانش پیام امیدی بدرخشد . تا شاید خدایی را توصیف کند که در سخترین شرایط به یاری بندگانش بشتابد . اما قدم خیر هنوز در فکر بود که چه بگوید . این دیوان سیه روی همه ی امیدها را بریدند همه ی اعتقادات را پوچ کرده اند . از همه ی مریدان خدا از همه ی مؤمنین خدا انسانهای بی رحم و جنایت کار ساخته اند . وقتی دخترکانی با تمام وجودشان درد و رنج و شکنجه های هولناک را از این مردان خدا با تمام پوست و استخوان خویش لمس کردند در سخترین لحظات زندگی هیچ خدایی به دادشان نرسید چگونه دل به خدای قادر بسپارند که هیچ قدرتی در مقابل این مردان نجس نداشت . این نامردمان نابکار به اسم خدا هر تجاوزی را به این کودکان روا داشتند . برای این کودکان دیگر خدا فقط موجودی زبون بود پنهان در پستوی خانه ها که از دست اهریمنان قایم شده بود و جرات بیرون آمدن نداشت . و یا شاید هم دیگر خجالت می کشید که بیرون بیاید . خجالت از بی عرضگی خودش یا شاید هم خجالت از این همه ظلم و جور و تجاوز و ستم و بزه که انسانهای مختلف به اسم او انجام دادند . همه ی این انسانها همه ی این جنایات را به اسم خدا انجام دادند و همه هم مسرور بودند از اینکه این جنایات را به خاطر خدا انجام داده اند . قدم خیر مانده بود که چه بگوید چگونه خدا را از این معرکه نجات دهد . چگونه مهرش و امیدش را بر دل این کودک خورد سال برگرداند .
مادر بزرگ به عادت هر شب دستی بر پیشانی نهاد و گفت : دخترم قدم خیر سحر نزدیک است . روز دوباره از راه خواهد رسید اما چه روزی آنها با شروع سپیده دم آبادی را به رگبار گلوله خواهند بست . تا پاسی از شب مانده است شما با استفاده از تاریکی شب فرار کنید . عمر من چون حبابی بر لب جوی است . من آفتاب لب بامم . هر چه که موجود است با خود بر دارید هر چه می توانید دور شوید . قدم خیر آهی کشید و گفت : مادر دیگر زمان این حرفها به سر آمده است همه کوچک و بزرگ آفتاب لب بامند. کجا برویم ! جایی سراغ داری که از زیر چکمه های این سیه رویان در امان باشد . همه جا را به آتش کشیده اند هیچ راه فراری نمانده است . بهترین مکان دنیا همین جاست . خاکش بوی گیسوان مادر می دهد . من با مرگم اینجا را ترک نخواهم کرد . گوش کن . صدای غرش جانوران و کفتارها را می شنوی . آنها دارند بر جسد عزیزان ما می جنگند . قلبهای مادران ما در دهان کفتاران است . گوش کن مادر صدای بال کرکسها را می شنوی دارند یکی یکی در آسمان ظاهر می شوند . می دانی کجا می نشینند؟ روی سینه ی مادرانمان ، خواهرانمان ،پدرانمان آنها اولین نوک را به چشمان زیبای خواهرانمان چشمهای پر از مهر و محبت می زنند . چشمهایی که زمانی برق شور زندگی داشت . چشمهایی که دیگر هیچ نوری را حس نمی کنند . چشمهایی که زلالی و طراوت را به با لخته ای خون و خاک جابجا کرده اند . هر کجای دنیا هم که برویم روح و جان ما همین جاست . ما به انتهای دنیا رسیده ایم . از این به بعد هیچ جای دنیا زیبا نخواهد بود همه جا برای ما خون و گریه و ماتم و عزا و آه و ناله است . ما به انتهای زیبایی عشق امید و زندگی رسیده ایم .
در قلب ما حتی دیگر جایی برای عشق به خدا هم نمانده است .همه چیز به انتها رسیده است . در وجود من فقط یک حس زنده مانده است آن هم انتقام . می خواهم طلوع صبحدم را به کام این سایه های سیاه برای همیشه تاریک کنم . تا راهی بهشت خود ساخته شوند . من زمین را برای اینان جهنم خواهم کرد . من زمین را از وجود این سایه های نجس و چرکین پاک خواهم ساخت . کجا برویم که این همه درد و رنج را فراموش کنیم . آنها از دنیا برای ما جهنمی ساخته اند که هر جا برویم روزگار خوش نخواهیم دید .
دخترک پرسید : خاله جهنم چیست ؟
قدم خیر گفت: جهنم جایی است که خدا کناهکاران یعنی کسانی که دروغ می گویند ، دزدی می کنند ، قتل و غارت می کنند ، مال مردم می خورند ، به آنجا می برد و در آتش جهنم می سوزاند . دخترک گفت پس پدران و مادران ما هم به جهنم می روند چون این مردانی که آنها را کشتند گفتند بروید به جهنم خداوند همه ی شما را رهسپار جهنم خواهد کرد مگر هر کس که کار کند و زندگی کند هم باید به جهنم برود .؟ چرا وقتی مادرانمان را کشتند گفتند جهنمی !و باز هم قدم خیر ماند و عالمی سکوت . چه می توانست بگوید جز سکوتی گیج کننده و مبهم . فقط دروغی فریبنده می توانست این سکوت را بشکند . چه می توانست بگوید آیا این سیه رویان واقعا نمایندگان خداهستند . آیا این سیه رویان دروغگویان بزرگ تاریخند . آیا مردم آبادی که مشغول کار بودند گناهکارند . آیا اگر که گناه کارند باید به دست این سیه رویان کشته شوند . یا اینکه جهان آخرتی هست . و یک قاضی دادگر به نام خدا . چه می توانست بگوید دوباره سکوتی سرد بر خانه ی موقرشان سایه افکند .
بعد از چند لحظه صدای کشیده شدن چیزی بر پشت درب خانه حس شد . از صدای تماس بدنش با درب چوبی می شد فهمید که مار است . شاید مارها هم بوی خون حس کرده اند و این یکی راه گم کرده است .
قدم خیر دستی بر سر دختر کشید و گفت : خوب گوش کنید ، یک سوراخ بزرگ و غار مانند پشت آبادی هست . ته آن خیلی دور است . من می روم و آنجا قایم می شوم آنها صبح زود حمله می کنند . وقتی به نزدیک شما رسیدند این پارچه ی سفید را نوک چوب کنید و از پنجره نشان دهید . اول همه چیز را انکار کنید و بعد تو بگو همه ی دختران آبادی که زنده مانده اند در یک جایی قایم شده اند و همه ی جواهراتشان را هم با خود برده اند اگر قول بدهید با من کار نداشته باشید من جای آنها را به شما نشان می دهم و بعد آنها را بیاور نزدیک غاز و بگو در آن سوراخ پنهان شده اند . بگو اسلحه هم دارند . قدم خیر ادامه داد، آنها با سپیده ی صبح حمله می کنند نترسید شما را نخواهند کشت . وقتی که نور ستاره ها کم شد وقتی که بلبلان آرام آرام شروع به نغمه خوانی کردند وقتی صدای جغدهای شوم خاموش شد من می روم در غار پنهان می شوم . سعی کنید همه ی رفتارتان عادی باشد .
با صدای غزلخوانی اولین بلبل قدم خیر بلند شد . اول چشمان و گیسوان مادر را بوسید و بویید . و بعد دختر را در آغوش گرفت . غزل خداحافظی را خواند و در میان دحشت دشمنان رنگارنگ در تاریکی شب آرام درب را گشود و بیرون رفت . هنوز بسیاری از کفتارها در بزم شبانه بودند و آبادی را ترک نکرده بودند . صدای بال لاشخورها مبیین شتابشان بود بر بالین اجساد . قدم خیر محکم و استوار به سوی غار پیش می رفت و با خود می اندیشید : چه خوب شد که خداوند در کنار آفرینش انسان لاشخورها را هم آفرید تا هر چه انسانها بر کره ی زمین گند بزنند لاشخورها گند انسانها را پاک کنند . زمین را از گند انسانها به زیبایی اولش بر می گردانند . ساکت و آرام گام برداشت و در میان تاریکی دحشت بار غار تنگ جای گرفت .
با سپیده ی صبح سایه های سیاه به صف شدند بانگ اذان بلند شد نماز صبح به جای آودند و حمله را با فریاد الله و اکبر شروع کردند . آبادی را به رگبار بستند . وقتی که مطمئن شدند جز لاشخورها و بعضی جانوران وحشی هیچ موجود زنده ای در آبادی نیست وارد آبادی شدند . همه جا را گشتند تا بر در خانه ای رسیدند که پرچم سفید در حال تکان بود . دخترک و مادر بزرگش آرام دستها را بالای سر گذاشتند و لرزان و گریان بیرون آمدند . از میان سایه های سیاه یکی ریش سیاهش را جنباند و گفت نترسید خانم خداوند رئوف است . مادر در دل خود گفت: که چه ! گیرم خداوند رئوف هم باشد ربطش به تو چه هست . لب نگشود نه از ترس برای خودش بلکه از ترس برای کودکش . در افکارش دخترک را با جثه ای ضعیف در زیر پای این غولهای نجس حس می کرد . تمام اندامش از ترس و نگرانی می لرزید . همان ریشو پرسید کسان دیگری هم در این خانه یا جای دیگر هستند . هردو با هم گفتند نه . همه جا را گشتند اثری از آدم زنده ندیدند . یکی دیگر از ریشها پرسید این دختر چند سالش هست ؟ سؤال نبود در حقیقت پتک بود بر کمر پیرزن . شناسنامه اش را به آن مرد ریشو نشان داد و گفت ببین هنوز نه سالش نشده است .مرد با تأنی نگاهی کرد و گفت ، اما رشدش خوب است . پیرزن محکم دختر را در آغوش گرفت . ریشوی دیگری گفت چند نفر در این آبادی زنده هستند . پیرزن گفت مگر گروه اولی همه را قتل عام نکردند . و دختر ها و جوانها را به غنیمت نبردند . مگر لاشخورها را نمی بینید ! بوی اجساد را حس نمی کنید . ریشو دست برد که دست دختر را بگیرد و به سوی خود بکشاند . دختر فریاد زد و داد کشید پیر زن فریاد زد و خود را به دختر آویزان کرد . مرد دیگری با قنداق تفنگ بر شانه ی پیر زن زد و گفت مگر شما هیچکدام خیال ندارید به سعادت اُخروی برسید! رها کن بچه را . دختر فریاد کشید اگر با من کار نداشته باشید همه ی دخترانی را که زنده هستند و قایم شده اند را به شما نشان می دهم . ریشوها شادمان شدند بانگ شادی بر داشتند فریاد الله و اکبر سر زدند و همه را با خبر کردند . همه را از این خبر مسرت بخش با خبر کردند . سپس به دنبال دخترک و پیرزن با گامهای آهسته راه افتادند تا به نزدیک سوراخ رسیدند . دخترک ایستاد و با انگشت ظریفش غار را نشان داد و گفت آنجا هستند تمام جواهراتشان را هم با خودشان به درون همین غار برده اند .تفنگ هم دارند! همه شتابان تا در غار رفتند انگار کشف عظیمی کرده باشند . فریاد زدند بیرون بیایید ما فهمیدیم شما اینجا هستید هیچ رازی از ید پروردگار پنهان نخواهد ماند . بیرون بایید با تمام وسایلی که با خود برده اید . در آستانه ی سوراخ فریاد می زدند: اگر بیرون نیایید با نارنجک همانجا شما را خواهیم کشت . قدم خیر فریاد زد باشد بیرون می آییم . سپس تا نزدیک دهانه ی غار امد . ایستاد و گفت به شرطی بیرون خواهیم آمد که همگی عقبتر بروید ودر آن پایین در آن همواری زمین بایستید تا ما بیرون بیاییم . و هر چه هم داریم با خود بیرون بیاوریم . همه با اشتیاق رفتند و پایینتر ایستادند .
قدم خیر به آستانه ی در غار رسید . اندام ظریف و زیبای خود را در معرض دید سگان سیاه قرار داد .چون در غار کوچک بود روی زانو نشست . خوب اطراف را نگریست نگاهی به پیرزن و دختر انداخت . سپس برق آسا تفنگش را از پشت سر بیرون آورد و همه را به رگبار بست . بسیاری در جا سقط شدند و آنهایی هم که قصد فرار داشتند چون زمین هموار بود مورد آماج گلوله قرار گرفتند . فقط یک نفر توانست خود را به پشت پیرزن و دخترک برساند . بانگ زد اگر بیرون نیایی و تسلیم نشوی هردو را خواهم کشت . آه از نهاد قدم خیر بر آمد . بر آستانه ی درب غار تکیه زد و در عالم چه باید کرد فرو رفت . آیا تسلیم شوم یا هر دو را قربانی کنم مثل تمام اهل ده که قربانی شدند پس چه بهتر تا این دو را هم قربانی کنم تا این ریشوی نجس را به درک واصل کنم. دوباره با خود اندیشید ، مگر این آخرین روسیای عالم است . دنیا پر شده است از این سایه های سیاه نجس . هیچ گوشه ای از دنیای زیبا از این میکروبها عاری نیست . سایه های سیاهشان را بر تمام دنیا افکنده اند . این را بکشم هزاران دیگر چون این و نجستر از این سر بیرون می کنند همانند مورچه های فیل خوار . بهتر است که تسلیم شوم و حد اقل جان این دخترک خورد سال را نجات دهم . اما بعد چه خواهد شد آیا دختر براستی نجات پیدا می کند .نه من مطمئنم بعد از مردن من او هم به آزادی نخواهد رسید حال که هیچ امیدی بر رهایی هیچکداممان نیست همان بهتر که هرسه را به رگبار ببدنم . در آخرین لحظات تصمیم سخت ، دخترک انگار حس ششم از راه دور او را با خبر کرد داد زد خاله !و دیگر چیزی نگفت پیرزن داد زد قدم خیر بکش حداقل خودت رها می شوی . سگ خانه از غار بیرون آمد اول قدم خیر را بویید و بعد نگاهی به هر سه انداخت و بعد ناله کنان بسوی ریش شتاب آورد و با یک پرش بزرگ خود را بالای سر مرد رساند . مرد یک آن بلند شد تا خود را برهاند بلند شدن همان و بر باد رفتن سرش همان و در جا سقط شد . مادر و دختر و سگ هر سه به سلامت به سوی قدم خیر قدم برداشتند . قدم خیر نظری به سیل کشته شدگان کثیف انداخت . اسلحه های همه بر زمین افتاده بود . اکثر اسلحه ها ساخت آمریکا بود ! صدای غرش هواپیما در آسمان دهکده پچید از روی آبادی گذشت قدم خیر رد هواپیما را دنبال کرد دید که دارد دور می زند فریاد زد فرار کنید خود را به غار برسانید سگ جلوتر از همه رسید دخترک نیز خودرا به غار رساند پیرزن هنوز در نیمه ی راه بود دود و خون وگوشت به فضا پراکنده شد بعد از آنکه هیچ صدایی در آسمان نبود باد آمد و گرد خاک را با خود برد قدم خیر دستار مادر را روی شاخه ی درخت دید این آخرین مادر آبادی بود که کشته شد روی پوسته ی بمب نوشته شده بود
U s a
قدم خیر و دخترک و سگ به سوی کوهستان حرکت کردند فردای آن روز تمام رسانه اعلام کردند هواپیماهای ناتو بسیاری از نیروهای داعشی را به خاک و خون کشیدند .
جهانبخش رشیدی
دهم مارچ دوهزار و هفده